تبليغاتX
زندگی...عشق..رهایی

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوی ما

زندگی عشق رهایی

لينكدوني

پيوندها

كدها


  یکشنبه 12 فروردین   ( حرف روز )

عشق خود را نثار کسانی کنید که با شما در تعارض و تخاصمند. عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و نازنین و دوست داشتنی اند٬ کار بسیار اسانی است. برای اینکه عمق عشق را در قلب خود بیازمایید٬ببینید که چقدر انان را که تحملشان برایتان دشوار است٬ دوست دارید.


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  خوشبختی   ( فلسفه زندگی )

خوشبختی چیزی جز یک احساس و تصور درونی نیست که در قلب و وجود فرد شکل می گیرد. خوشبختی در اکثر اوقات یک طرز تلقی است از محیط و زندگی و ادمها.شرایط همیشه عامل موثر در سعادت نیستند٬ بلکه تصویری که فرد از خوشبختی در ذهن خود دارد٬اهمیت دارد.موریس مترلینگ می گوید:" غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست٬ ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست." اگر در دنیای خارج به دنبال خوشبختی بگردید٬ فقط وقتتان را تلف کرده اید.سعادت ارزویی هزینه بر و گوهر گرانبهایی است٬ اما نباید با تصویری اشتباه از ان٬تمام عمر را در جستجویش سپری کرد. انسانی که خود را بدبخت می شمارد٬ هرگز لذتی از زندگیش نمی برد. پس نمی توان براحتی فردی را خوشبخت یا بدبخت فرض کرد٬زیرا تاثیری که این گزینش بر زندگی انها دارد٬ عمیق و ژرف است. لاروشکوفو می گوید:" هیچ کس به ان اندازه که تصور می کند ٬ بدبخت یا خوشبخت نیست." انچه در زندگی انسانها رخ می دهد٬ انست که انها به زندگی سایر افراد بیشتر از زندگی خویش توجه دارند. قیاس و به دنبال ان تلاش برای تطابق امری است که فرد پیوسته انجام می دهد و ماحصل چنین فرایندی٬جز شقاوت نمی تواند باشد.خوشبختی هر فرد در تناسبی که بین امکانات و استعداد و اخلاق جامعه اش وجود دارد٬ سنجیده می شود.پس معیار قیاس قرار دادن انسانها با یکدیگر و نتیجه ای که از ان بدست می اید٬نمی تواند حقیقی باشد.سعادت حقیقی در سپری کردن زندگی به شکل دلخواه است.منظور از شکل دلخواه٬ پرداختن به علایق و مطلوب ها در زندگی است. حرفه پر درامد فرد اگر مورد علاقه اش نباشد٬نمی تواند تضمینی برای تامین خوشبختی او در عصر پست مدرن امروز باشد.سنه کا می گوید:" انچه شما در مورد خودتان فکر می کنید٬ خیلی مهمتر از اندیشه هاییست که دیگران درباره شما دارند." شما ممکن است گورکن خوشبختی باشید٬ حتی خوشبخت تر از ان ثروتمندی که با تکبر نگاهتان کرده و شما روزی گورش را خواهید کند. مونتسکیو می گوید:" اگر کسی بخواهد خوشبخت باشد٬ به اسانی می تواند به منظور خود برسد. ولی عیب کار در اینجاست که ما می خواهیم خوشبخت تر از دیگران باشیم و رسیدن به این منظور همیشه دشوار است زیرا همیشه تصور می کنیم دیگران از ما خوشبخت ترند." بشر در دنیای زندگی میکند که سرشار از  محرومیت هاست و اشخاص معدودی بر تمام انها چیره می شوند. اگر فرد بخواهد با پشت سر گذاشتن تمام انها خوشبختی را احساس کند٬ ان را بگور خواهد برد. خوشبختی در لحظه فتح و رسیدن به مقصد نیست٬ بلکه مسیری است که با علاقه طی میشود.تک تک لحظات رهسپاری فرد به سوی ارمان های زندگیش٬ می تواند تجسم خوشبختی باشد.هیچ کس برای همیشه در مرداب تیره روزی باقی نخواهد ماند. تنها تبعیدی های اردو گاه کار اجباری می توانند چنین ادعایی بکنند. داشتن ارزوهای بزرگ٬ خصلت همیشگی ذات ادمی است٬ اما در زندگی هر فرد٬ رویاهای کمی شانس تبدیل شدن به حقیقت را پیدا می کنند. بال گوی می گوید:" هر کسی که خواهش هایش بی پایان است٬ ناگزیر است به زحمت و تلاش مداوم و پایان ناپذیری تن دهد. خواهشها او را به تلاش بر می انگیزند٬ در حالیکه سرانجام نه رضایت خاطری را که طلب می کند یدست می اورد و نه سعادتی را که می جوید فرا چنگ می اورد." تمام احساس شقاوت امروزه بشری٬ ماحصل تبعات زندگی اجتماعی او در دورانی است که تفاوت سطح معیشتی افراد ان و قیاسی که بر اساس ان صورت می گیرد٬ بیش از هر زمان دیگری است.اگر تک تک انسانها یک " رابینسون کروزوئه" ای در جزیره تنهایی خویش می بودند ٬ تمامی افراد بشر خوشبختی را در اغوش می کشیدند. اما همین افراد  همین که وارد اجتماع شوند٬ انرا از دست خواهند داد. هر چند که فرد در تعامل با اجتماع خویش می تواند به تکامل و تعالی نهایی برسد٬ اما گویی امروزه ادمها شیوه اجتماعی زندگی کردن  را فراموش کرده اند. و به همین جهت است که اگر از جزیره خویش خارج شوند٬دیگر ان خوشبخت سابق نخواهند بود.خوشی بدون درد وجود ندارد.درد همیشه به دنبال لذت است. انسان تا درد را نشناسد٬ لذت را درک نخواهد کرد. دیوید وایت می گوید:" هر کسی بدبختی را نشناسد٬ بدست اوردن و نگاه داشتن خوشبختی را هم یاد نخواهد گرفت." انسان بدبخت بر می اشوبد٬ طغیان می کند و از میان تلاطم های دریای طوفانی زندگی٬ عازم ساحل خوشبختی می شود.انچه نیل به سعادت را باعث می شود٬داشتن امید است.انسان امیدوار ممکن است براستی بدبخت باشد٬اما هر گز  تسلیم ان نمیشود. البر کامو می گوید:" انسان یگانه موجودی است که حاضر نیست همانطور که هست٬ بماند." تنها کسانی لیاقت داشتن چیزی را دارند که برایش مبارزه کرده اند. و سعادت یکی از انهاست.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه دهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  جمعه 10 فروردین   ( حرف روز )

هیچ عاملی مثل داشتن امادگی کامل ضامن موفقیت نیست. این امر شما را با کفایت تر و خلاق تر می کند٬ به شما قوت قلب و اعتماد به نفس می بخشد و عصبانیت و تردید را به حداقل می رساند. خودتان را برای حوادث غیر منتظره و پیش بینی نشده اماده کنید تا بهتر و راحت تر بتوانید با انها دست و پنجه نرم کنید.


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه دهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  پنج شنبه 9 فروردین   ( حرف روز )

بهشت در درون شماست و به افکار فردی دیگر و هر کاری  که با اندیشه های انتخابی تان انجام می دهید٬ ربطی ندارد. عفو و بخشش دیگران٬ بلیت ورودی تان به سوی بهشت و تنها راه تان به سوی خانه است.یاد بگیرید همچون خداوند فکر کنید.


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه نهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


    ( حرف روز )

شما طرح الهی خداوند هستید. او هرگز اشتباه نمیکند.گرفتار این خواسته نشوید که سعی کنید چون فردی دیگر شوید. هر فردی به راه خودش ٬ موهبت می یابد.خود بودن را دوست بدارید.


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه هشتم فروردین 1386

  لینک مطلب               


    ( )

شهادت امام حسن عسگری (ع) را بر همه مسلمانان جهان تسلیت عرض می کنیم


 :: نوع مطلب :

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه هشتم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  خیلی بده...   ( حرفای دلتنگی )

خیلی بده که گاهی روی زمین کسی نباشه که حرف دلتو بتونی بهش بزنی...خیلی بده که احساس کنی داری توی دنیای سوء تفاهم زندگی می کنی...نتونی بگی٬ چون بعدش باید هزار تا توضیح و تفسیر بذاری تا طرفت برداشت دیگه ای نکنه...خیلی بده نتونی حرفتو به کسی بگی بدون اینکه بترسی از حرفت سوء استفاده نکنه...خیلی بده نتونی کسی رو پیدا کنی مثل اینه...نتونی کسی رو پیدا کنی که خداگونه ای روی زمین باشه...


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط حامد در سه شنبه هفتم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  روزگار سوم...   ( داستان کوتاه )

سرباز٬ به سختی از جنگل انبوه عبور می کرد.در طول مسیری که می رفت٬به چیزهای زیادی فکر می کرد.به همسرش٬به بچه ای که فقط یکبار دیده بودش و حالا دو ساله بود٬ به پدر و مادرش و به زادگاهش.بعد از یکسال٬ به سختی توانسته بود مرخصی بگیرد.جنگ برای انها خوب پیش نمیرفت و ارتش هلند به تمام سربازانش احتیاج داشت.او از اینکه توانسته بود برای چند روز هم که شده٬از جنگ فاصله بگیرد و به دیدار خانواده اش برود٬ در پوست خود نمی گنجید. و حالا داشت به مقر پشتیبانی می رفت تا برای اعزام به عقب اماده شود. اما همان طور که داشت پیش می رفت ٬ناگهان صدایی شنید.پشت درختها پنهان شد و ارام و بی صدا سعی کرد بفهمد صدا دقیقا از ان کیست و از کجاست. لحظاتی بعد خشکش زد.صدای گروهانی از ارتش نازی بود که درست در نقطه مقابل او پیش می امدند.نمی دانست که چکار باید بکند.می توانست مخفی شود تا انها که دسته ای از چتربازان المانی بودند٬از کنار او بگذرند.این فکر لحظه ای از مغزش گذشت.اما بعد به یاد گروهانش افتاد و تمام دوستانی که در انجا داشت. و حالا این سربازان نازی برای غافلگیر کردنشان امده بودند.دیگر فرصتی برای فکر کردن نداشت و باید تصمیمش را می گرفت.اگر می توانست فقط برای ساعتی جلوی انها را بگیرد٬وظیفه اخلاقی اش را انجام داده بود.چرا که گروهان او دستور حمله داشت و باید به محل دیگری می رفتند. او به سرعت پشت درختی کمین کرد و اولین تیر را بسمت سرباز جلویی شلیک کرد. سرباز ناله ای کرد و افتاد.بقیه گروهان نازی با فریاد پخش شده و موضع گرفتند. اما جائیکه او قرار داشت٬بالای تپه کوچکی بود که باعث می شد او  در بالای سر سربازان المانی قرار گیرد. هر کدام که تکان میخوردند٬هدف تیر سرباز هلندی قرار می گرفتند و از پای در می امدند.هر تیری که شلیک می کرد٬چهره همسر و فرزندش را در پیش چشمانش می دید که او را بسوی خود می خوانند. باخود شمرد:

 ــ بیست و پنج!

حال دیگر ده دقیقه گذشته بود و او هنوز زنده بود اما تیری به کتف چپش خورده بود و خونریزی شدیدی داشت.مدام جایش را تغییر می داد تا نازیها را گمراه کند. باز هم با خود شمرد:

 ــ پنجاه و سه!

دیگر رمقی برایش نمانده بود. بدنش خون زیادی را از دست داده بود. نازیها بنا را بر عقب نشینی گذاشتند٬ چون کاری از پیش نمی بردند و در ضمن فکر می کردند افراد زیادی در بالای تپه به کمین انها نشسته اند.

روز بعد٬ارتش هلند سربازی را در دل جنگل یافت که به تنهایی جان هفتاد سرباز المانی را گرفته بود و با واداشتن انها به عقب نشینی٬ جان دویست نفر  را نجات داده بود.سربازی که برگه مرخصی اش در جیبش بود و همگان گمان می بردند که حال باید در خانه اش باشد.


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه سوم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  شکست   ( فلسفه زندگی )

شکست مفهومی اشنا برای انسانهاست.شکست ها جزئی از زندگی بشرند و بدلیل اثرات و پیامد هایی که دارند٬ در خور توجه هستند.انسان ذاتا تشنه پیروزی است و از شکست بیزار است. پس نمیتواند انرا براحتی بپذیرد٬ مگر اینکه بتواند دوباره برخیزد.ناپلئون می گوید:" شکست پلی است برای پیروزی." این تفکر از اینجا برمی خیزد که هر شکست تجربه ای است که می تواند در راه نیل به هدف بکار اید.هر شکست مولفه هایی دارد که اگر تفسیر شوند٬ می توانند عواملی را که باعث ان گردیده اند را نشان دهند.انسانی که توانایی تحلیل و ادراک شکستها را داشته باشد٬مهم نیست که چند بار بر زمین بیافتد٬چرا که هر بار می داند که چگونه بر خیزد.ادیسون گفته بود:" من دو هزار راه پیدا کرده ام که به اختراع لامپ منتهی نمی شود." انچه که بشر را به تباهی می کشاند٬ سقوط او در ورطه شکست و نابودی نیست٬بلکه در نگرش و تفکر او در مواجهه با ناکامی های زندگیش است. لائو تسه می گوید:" هولناک ترین دیوارها٬ انهایی هستند که در فکر و ذهن ما بوجود می ایند." هیچ چیز نمی تواند مانع یک انسان معتقد و مصمم در رسیدن به هدفش گردد مگر خود او. یگانه چیزی که او را از رسیدن به مقصد باز خواهد داشت٬ رسوخ افکار و عقاید مسموم به نومیدی در ذهن و روحش است٬ نه حوادث و رویدادهای دنیای بیرونی.انچه که برای برخاستن پس از هر شکستی لازم است٬ یکی اتکا به نیروی تحلیلی عقل برای کشف دلایل ناکامی و برطرف کردن انهاست و دیگری وجود اراده و عزم کافی برای برخاستن و تحمل کردن و پیش رفتن. با بودن این دو مولفه در زندگی فرد٬ او خواهد توانست هر مشکلی را هر قدرسخت و طاقت فرسا٬پشت سر بگذارد. ویکتور هوگو می گوید:" مردم فاقد نیرو نیستند٬ بلکه فقط فاقد اراده اند." اینکه فرد ناکامی خود را به بخت و اقبال نسبت دهد٬ غیر قابل تحمل ترین نوع حماقت است. در این دنیا هر واقعه ای را عاملی است.حتی حوادث هم گاهی اوقات طبق انتظارات اتفاق می افتند.شخصی که بتوناد از نیروی عقلانی خویش برای تجزیه و تحلیل حادثه ها و رویدادها استفاده کند٬با تجارب گرانبهایی که بدست می اورد٬راه زندگی خویش را به سلامت طی خواهد نمود. امرسن عنوان میکند :" افراد کوته فکر و تهی مغز به قسمت عقیده دارند.افراد دانا و قوی به علت و معلول معتقدند." زندگی هرگز مطابق انتظارات پیش نمی رود و حوادث و شکستها٬ جزء لاینفک ان هستند. انسان دانا از شکست نمی هراسد٬ بلکه از ان پلی برای موفقیت می سازد.ارزش شکست کمتر از پیروزی نیست زیرا فرزندی بنام تجربه را می زاید. اما دو پیامد دیگر هم می توان برای شکست در نظر گرفت. گاهی ممکن است فرد انقدر قوی نباشد که بتواند برخیزد. نه اراده کافی و نه قدرت و توانایی بررسی شکست از زوایای مختلف.حتی اگر یکی از این دو نیز نباشد٬ انگاه فرد اسیب خواهد دید.اگر از اشتباهات نتواند درس بگیرد٬ بار دیگر در دامشان خواهد افتاد و انجاست که خواهد فهمید تحمل شکست دوباره به همان نحو قبل٬غیر قابل تحمل است.اگر اراده کافی برای برخاستن کامل را نداشته باشیم٬ مجبوریم که در کوره راه های پر فراز و نشیب زندگی بخزیم و سکندری خوران به سوی مقصد برویم٬غافل از اینکه خستگی سرانجام ما را از پای در خواهد اورد.اما نوع دیگری هم هست که ممکن است اتفاق بیافتد و ان اینست که شکست بقدری در زندگی جسمی و روحی فرد اثر بگذارد که تا مدتها نتواند انرا دفع یا هضم کند.مثلا در شکست در دوست داشتن٬روح و جسم فرد درگیر تالمات . هیجانات و احساساتی می شود که ممکن است تا مدتها سایه سنگین خود را بر زندگی فرد بگستراند و شخص نتواند خود را از فضایی که احاطه اش کرده رهایی بخشد.البته در اینجا منظور از دوست داشتن بیشتر عادت و علاقه ان است تا خود عشق. شکستهایی از این قبیل انسانهای ضعیف را در چنگال خویش حبس می سازند و باعث شکست های بعدی زندگی انها میشوند. سقوط در منجلاب هایی بنام الکلیسم و اعتیاد و حتی جنایت و تبهکاری٬ شکستهایی هستند که در واقع زاده شکست نخستین می باشند. در اینجا شکست پلی است برای ناکامی های دیگر. و همانند کرم های انگلی٬ در انسانهای فاقد اراده قوی و بینش صحیح٬ رشد می کنند و وجود او را در فضایی اکنده از ناامیدی٬ ذره ذره در هم می شکنند.تنها عقل و اراده بصورت توِامان هستند که می توانند انسان را از چنین پیامد هایی بر حذر دارند.نه عقل بتنهایی کافی است و نه اراده.چون تا اراده نباشد٬ فرد نمی تواند در طول مسیر٬ جدیت و قاطعیت خود را حفظ کند و در افتادن های بعدی انگیزه خود را از دست خواهد داد. و اگر عقل نباشد تا تجربه حاصل از شکست را دریابد٬راه صحیح را نخواهد شناخت و اراده هر انقدر هم که قوی باشد٬چون فاقد تجربه و دانش خطا و درست است٬ممکن است دوباره به همان طریق شکست بخورد و اگر به مقصد هم نائل شود٬نیرو و زمان فوق العاده ای را طلب خواهد کرد که هر شخصی از عهده پرداختنش بر نخواهد امد. برنارد شاو می گوید:" انسانها به نسبت ظرفیتی که برای کسب تجربه دارند٬ عاقلند٬ نه به نسبت تجاربی که اندوخته اند." امتزاج عقل و اراده در وجود فرد٬ او را قادر خواهد ساخت از هر مسیر صعب العبوری به سلامت گذر کند.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه دوم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  پنج شنبه 2 فروردین   ( حرف روز )

قلب خود را بروی اگاهی و رهنمود الهی بگشائید.اما مانند برگی در جریان اب٬ بی اختیار نباشید٬بلکه قایق رانی بر ابهای خروشان باشید که بر ابها می راند و مراقب قایق خویش است


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه دوم فروردین 1386

  لینک مطلب               


    ( )

                              

                                  سال نو مبارک

 

 

 

       الهی امسال را با نامت٬ با یادت و با عشقت اغاز می کنم٬امسال می خواهم فقط برای توباشم.کمکم کن٬هدایتم کن٬حمایتم کن و نوازشم کن.قلبم را می گشایم برای تو٬اگر تو با من باشی امسال را سال شگفتیها خواهم کرد...

                                 سال خوبی داشته باشید...پر از سربلندی و کامیابی


 :: نوع مطلب :

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه یکم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  بوی بهار...   ( حرفای دلتنگی )

امسال هم رو به پایانه...هر چند که الان در جائیکه من زندگی می کنم٬ بیشتر از نیم متر برف باریده٬ اما بوی بهار همه را مست کرده...که اعتقاد به امدن بهار در قلبهای ما جاریست و این اخرین ترفند زمستان هم ره به جایی نخواهد برد...

امروز اخرین روز زمستانه و بهتره که برای لحظه ای هم که شده٬ دست از روزمرگی هایمان برداریم و در لابلای رسیدن به کارهای هر روز و پیش از عید٬درنگی بکنیم و به خود بنگریم...به کارنامه یکساله مان در مدرسه زندگی...ببینیم چقدر در تک تک درسهایش موفق بوده ایم؟...از علاقه هایی که ایجاد و زیادشان کرده ایم...از نفرتهایی که بوجود اورده ایم...از دروغها و راستی هایمان در این یکسال سراغی بگیریم... وجدانمان بهترین قاضی دنیاست...برای ساعتی بنشینیم و به وجدانمان رجوع کنیم و ببینیم چقدر با خویشتن و دیگران٬صادق بوده ایم؟...چقدر در مسیر سبز الهی مان گام برداشته ایم؟...دوستان...امروز بیشتر از اینکه روز تلاش باشد٬ زمان تفکر است...کاش قبل از رفتن به استقبال سال نو٬ درسهای سال کهنه را بیاموزیم و با دل و روح و اگاهتر و هوشیارتر٬بهار طبیعت را در اغوش بکشیم...

 


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  سه شنبه 29 اسفند   ( حرف روز )

فراز و فرود زندگی ناگهانی تر از انست که فکرش را می کنید.هر ثانیه ای از زندگیتان می تواند لحظه یک شکست یا کامیابی باشد.هرگز نه در زیر سایه فر‌‌ار خوشبختی امروزتان لم بدهید٬ و نه در باتلاق سختی و رنج کنونی تان دست از تلاش بردارید٬ بلکه اگاهانه برای حفظ یا تغییر انچه دارید یا هستید٬تلاش کنید که فلسفه زندگی بر ناپایداری اش استوار است و اعتقاد به تداوم جاودانه انچه هست٬ حماقتی بیش نیست.

 

 

 


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  یکشنبه 27 اسفند   ( حرف روز )

یقین داشته باشید با خدا همه چیز امکان دارد.اعتقاد٬ اراده و شکیبایی را بدنبال دارد که لازمه هر زندگی هدفمندی هستند. اگر ریشه های اعتقاد درخت وجود ادمی پوسیده باشند٬قادر به صیانت از او در برابر تندبادهای سهمگین زندگی نخواهند بود.


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  تسلیت...   ( )

رحلت جانگداز اخرین فرستاده خدا٬حضرت محمد (ص)٬...و امام حسن(ع)٬انکه هیچ نیازمندی از در خانه اش ناامید برنمیگشت را بر همه عاشقان و محبان اهل بیت  تسلیت عرض میکنیم...

 


 :: نوع مطلب :

 :: نوشته شده توسط حامد در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  شنبه 26 اسفند   ( حرف روز )

کل دنیا میتواند شما را دوست داشته باشد٬اما ان عشق شما را خشنود نخواهد کرد.انچه شما را شاد و خشنود می کند٬انست که همه عشق درونتان را قسمت کنید.این عشق است که تفاوت ایجاد میکند


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و ششم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  خدایا   ( مناجات شبانه )

خدایا...به من توفیق تلاش در شکست...صبر در نومیدی...رفتن بی همراه...جهاد بی سلاح...دین بی دنیا...مذهب بی عوام...عظمت بی نام...خدمت بی نان...ایمان بی ریا...خوبی بی نمود...گستاخی بی خاص...مناعت بی غرور...عشق بی هوس...تنهایی در انبوه... و دوست داشتن بدون اینکه دوست بداند٬ عطا کن


 :: نوع مطلب : مناجات شبانه

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و ششم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  روزگار دوم   ( داستان کوتاه )

سرباز جوان انروز گشت بود. حوالی روستایی که ساکنانش از ترس نازیها کمتر در بیرون خانه هایشان افتابی میشدند. رفیقش انروز بیمار بود و او به ناچار به تنهایی سوار بر موتور سیکلت به گشت ادامه می داد.تا اینکه در لابلای صدای ویراژ موتور٬ ناله ضعیفی را شنید.در ابتدا فکر کرد که دچار توهم شده٬ اما صدای ناله را باز هم شنید. همه جا تاریک بود و سرباز نمی دانست که بایستد و ببیند که چه اتفاقی افتاده است یا اهمیت ندهد و به راهش ادامه بدهد.چون انروزها پارتیزانها برای گشت های نازی به روشهای مختلف تله گذاشته و انها را به دام خویش می انداختند و میکشتند.اما برای سومین بار که صدای ناله راشنید٬ ایستاد. بنظر صدای نوجوانی مجروح بود.ارام ارام به سمت صدا رفت.اندکی بعد دخترکی زخمی را در لابلای بوته ها پیدا کرد که انگار تیر خورده بود. بازوی راستش خونی بود.سرباز نگاهی به دخترک انداخت.دختر٬ وحشت زده خواست که عقب برود٬ اما از شدت درد و خونریزی نتوانست. سرباز نزدیکش رفت و دستش را بسوی  دختر دراز کرد.دخترک با تمام قدرتی که برایش مانده بود٬ دست او را پس زد.اما سرباز جوان لبخندی زد و با حرکتی ناگهانی٬دخترک را بغل کرد و از جایش بلند نمود.دخترک دیگر توانی برای مقاومت نداشت.فقط با چشمانی سراسر نفرت و خشم٬سرباز را می نگریست.سرباز ٬دخترک را بسمت موتورش برد و او را در قسمت کابین همراه گذاشت.بعد سوار موتور شد و براه افتاد.در تاریکی و مه شب٬ راه به سختی قابل تشخیص بود.نگاهی به دخترک کرد.بیچاره از شدت خونریزی دیگر از حال رفته بود. سرباز از دور٬ سوسوی چراغهای دهکده را دید.سرعتش را زیاد کرد و شتابان به ان سو رفت.وارد دهکده که شد٬سمت اولین خانه رفت و در زد.اما کسی در را باز نکرد.در خانه های دیگر را هم زد اما بی فایده بود.مجبور شد بزور در خانه ای را با لگد باز کند.اما کسی داخل خانه نبود.سرباز رفت و دخترک را به داخل خانه اورد.همین که او را بر زمین گذاشت٬صدای گلوله ای سکوت سنگین شب را شکست و سرباز جوان بر زمین افتاد. سوزش شدیدی را در سینه اش احساس می کرد.ارام دستش را بروی قلبش گذاشت.خونی سرخ از ان جاری بود.لحظاتی بعد دو مرد جوان که مدام جملاتی را به زبان لهستانی میگفتند بالای سر سرباز ایستاده بودند.یکی از انها در حالیکه جمله ای را با خشم و نفرت ادا میکرد٬لگد محکمی به شکم سرباز زد. طوریکه از دهانش خون جاری شد.سرباز اخرین نگاهش را به دخترک انداخت و پوزخندی زد و دیگر حرکتی نکرد.


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و ششم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  پنج شنبه 24 اسفند   ( حرف روز )

ایمان بدون عشق شما را متعصب٬ وظیفه بدون عشق شما را بداخلاق٬ قدرت بدون عشق شما را خشن٬عدالت بدون عشق شما را سخت...و زندگی بدون عشق شما را بیمار خواهد کرد...


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  الهی...   ( مناجات شبانه )

الهی...از تو برای همسایه مان که نان ما ربود٬ نان!...برای یارانی که دل ما را شکستند٬مهربانی!...برای عزیزانی که روح ما ازردند٬بخشش!... و برای خویشتن خویش٬آگاهی٬عشق٬عشق و عشق می طلبم!


 :: نوع مطلب : مناجات شبانه

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  عشق...قسمت دوم   ( فلسفه زندگی )

قبل از هر چیز بهتر است کسانی که قسمت اول را نخوانده اند انرا بخوانند چون در غیر این صورت ادامه مطلب ممکنست کمی گنگ و مبهم بنظر اید...

عشق هرگز به تنفر بدل نمی گردد و این عادت است که تنفر را می زاید.عاشق هرگز به پریشانی معشوق رضایت نخواهد داد و کین و انزجار راهی به سوی عشق نخواهند داشت. عشق زیباترین حقیقتی است که در دنیا وجود دارد.حقیقی ترین زیبایی و زیباترین حقیقت.و در عین حال یگانه است و همتایی نمی پذیرد. انسان نمی تواند در زندگی اش عاشق دو نفر گردد چرا که عشق بالاترین ظرفیت را طلب میکند و تقسیم ان غیر ممکن است. در نتیجه یکی یا هر دوی انها عشق نیستند و در شمار عادتها به حساب می ایند. عشق سراسر وجود را فرا می گیرد و به همین دلیل٬ تکثر در عشق امکان ناپذیر است. در عشق اگر جدایی روی دهد٬ بر اساس تفاهمی قلبی است که عطر و بوی  ایثار هم می دهد.انکه غنی تر است محتاج تر است و در عین حال فداکاری و تحملش هم بیشتر است.از خود می گذرد تا کسی که دوستش دارد زندگی بهتری را تجربه کند.نمی تواند فراموشی را بپذیرد زیرا منظره ای که عشق نشانش داده انقدر زیبا هست که فراموش نشود.تصویری را که از معشوقش دیده و میبیند را از دست می دهد اما در قلبش ٬ او را و وجود او را به خوبی احساس می کند. در قضایای عشق٬ایثار یگانه دلیل موجه جدایی است و دلخواهانه پذیرفته میشود. عشاق حرفی ندارند که بهم بزنند زیرا از درون یکدیگر باخبرند ولیکن به صحبت هم محتاجند.اما می توان روزی را تصور کرد که برای سعادت یکدیگر پا بر روی نیازشان می گذارند و یکدیگر را ترک می کنند. ژرژ ساند میگوید: " عشق یک سعادت دائمی است." و ژان ژاک روسو می افزاید: " یکی از معجزات عشق اینست که انسان در دردهای ان نیز لذتی حس میکند. عشاق حقیقی حال فراموشی و بی علاقگی را که احساس درد را از بین می برد٬ بزرگترین بدبختی می دانند." عشق نه بینایی را از فرد میگیرد و نه شنوایی را مختل می کند.عاشق هم می بیند و هم می شنود٬ اما هنگام تحلیل رابطه ها و رویدادها از منطقی پیروی می کند که عشق بوجود اورده است و احتمالا با منطق فردی عادی همخوانی نخواهد داشت. پاسکال می گوید:" دل دلایلی دارد که عقل را به ان دسترسی نیست." در واقع عشق تحولی را در زندگی باعث می شود که منشا بسیاری از رویدادها و تصمیم های آتی فرد خواهد شد. ولیوس گوردون می گوید:"عشق کور نیست٬ عشق بیشتر میبیند نه کمتر.اما چون بیشتر می بیند٬ حاضر است کمتر ببیند." در عشق دو روح چنان به یکدیگر پیوند میخورند که کالبدها و فاصله هایشان نقش چندانی در تشدید یا کاهش آن ٬ ندارند. و اینجاست که سطح پیوند تشکیل میشود.پیوندی که برتر و عالی تر از رابطه است و هرگز به چیزی غیر خود و ضد خود مبدل نگشته و تغییر ناپذیر و جاودانی است.حال باید تاثیر انرا در زندگی افراد شناخت. شکسپیر می گوید :" تشویش ها٬ رویاها٬ آه ها٬ آرزوها و اشک ها از ملازمان جدایی ناپذیر عشقند." در عصر ما٬ زندگی عاشقانه یک تراژدی است. هر چه بیشتر بسوی تمدن پیش می رویم فراوانی کسانی که به سطح پیوند می رسند نیز رو به کاهش می گذارد .چرا که دیگر عشق یک ضرورت نیست. تا عادت هست٬ تا رابطه ای هست که می توان به آسانی آغاز و پایانش داد٬ چه لزومی دارد خود را گرفتار احساسی بکند که در آن به دیگری هم فکر کند.انسان امروز ان چنان درگیر رابطه ها و عادتها شده که عملا ظرفیت عشق را از خودش گرفته است.چرا که همواره یاد گرفته است که به همه چیز و همه کس٬ از دریچه عادت بنگرد و لزومی هم نبیند که غیر از این فکر کند. انسان معاصر ماشینی است که طیق برنامه عادت کارهای روزانه اش را انجام می دهد و ان چنان در جای خود بی حرکت و بی تکاپوست که گاهی بوی تعفن مرداب زندگی اش را می پوشاند.نفرت٬ دروغ٬ حسادت و چاپلوسی همه زائیده عادت است. چرا که عادت هم زائیده خودخواهی است. در چنین شرایطی که جامعه که همان بزرگ شده افراد است٬ارزشهایش را بر اساس عادتها بنیان نهاده و حتی بقای بیشتر فرد هم در گرایش بسوی عادتهاست تا عشق٬نباید متوقع بود که عشق که آغاز کردنش آسان و پایان دادنش دشوار است٬بر زندگی افراد سایه بگسترد. در روابط میان انسانها٬عنصری وجود دارد که ریشه ناراحتی ها و دلزدگی های افراد است و ان توقع است.هر چه روابط انسانها به سطح بالاتری از عاطفه و صمیمیت برسد٬ سطح توقعات و انتظارات نیز بالاتر خواهد رفت. توقعاتی که اگر برآورده نشوند یا نادیده گرفته شوند٬ واپس زدگی های عاطفی و روحی را در فرد ایجاد می کنند که مهمترین عامل قطع یک رابطه هم می تواند انگاشته شود. زیرا فرد به نقطه نظر عدم درک متقابل رسیده و دیگر مبنای مشترکی را برای ادامه رابطه٬ هر چند که هنوز علاقه هم وجود دارد٬نمی بیند. در اوایل اشنایی٬توقع جایی را در تصورات فرد ندارد. اما هر چه زمان سپری شود و سطح عاطفی بالاتر رود٬ فرد چون خود نیز اموری را برای  فرد مقابل انجام می دهد٬انتظار دارد او نیز چنین کند. اما همیشه انتظارات براورده نمی شوند. و عادت به مثابه ستیزی است که بین توقعات سرخورده به منظور پایان رابطه٬ و از سویی دیگر ٬علاقه به منظور حفظ یک رابطه صورت میگیرد.پیروز این ستیز ٬سرنوشت رابطه را رقم خواهد زد.که در اکثر مواقع این توقعات ادا نشده هستند که فاتح می شوند ٬زیرا به مرور زمان بر حجم و اثر گذاریشان افزوده می شود.اینگونه است که رابطه ها پایداری چندانی ندارند زیرا عنصر توقع از خودخواهی فرد ناشی می شود. چرا که می خواهد فرد مقابلش٬ توقعاتش را برآورده سازد و بدین گونه به او احترام بگذارد و وجودش را تکریم کند. ولی در عشق توقع مفهومی ندارد. فرد متوقع نیست که اعمالش را ارج نهند و یا نظیرش را برای او انجام دهند.عاشق نتیجه کار را که سعادت و سرور معشوق است ٬ میخواهد نه سپاس یا پژواک عمل را.اما چون عشق دو جانبه این روزها دیگر امری محال بنظر می رسد ٬به همین خاطر است که زندگی عاشقانه یک تراژدی است٬چون عاشق خود را فدای وجود معشوق میکند بی انکه معشوق لیاقت ان همه ایثار را داشته باشد.چون بویی از عشق نبرده است و در گیر عادت و خودخواهی است.

و در اخر باید گفت انچه امروزه به عنوان عشق شناخته میشود٬در واقع رابطه ای بیشتر نیست.این روزها چه جنایتها که به نام عشق مرتکب نمیشوند.اسید پاشی....قتل...انچه فلسفه امروز ما شده اینست که عشق یعنی دیوانگی.مثلا تو باید بمیری چون من را نمیخوای...شاید اگر قانون " دوئل " که قرنها پیش وجود داشت٬ امروز هم رایج بود٬ کمتر کسی جرات میکرد نام عشق را به سادگی بر زبان براند و خود را عاشق بنامد.اما این روزها عشق را چنان الوده ساخته اند که دیگر نمیتوان نامش رابرد٬ طوریکه ملموس ترین گمشده عصر کنونی انسانهاست.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  الهی...   ( مناجات شبانه )

الهی٬ غرق  اتش عشق تو گردم...انگونه باشم که تو دوستم داشته باشی...در تمامی حالات مرا فروتن قرار بده...الهی٬ مرا تسلیم عشق خود ساز...مرا٬مست نگاه خود کن...چشمانم را به نور خود نورانی تر کن... الهی٬قلب مرا پر از محبت خود کن... صفایم را بیشتر کن...الهی ٬در اندیشه و کرامت٬مرا از جنس خود کن


 :: نوع مطلب : مناجات شبانه

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه نوزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


    ( )

فرا رسیدن اربعین سالار شهیدان٬ ان قهرمان ابدی پر شکوه ترین جدال حق و باطل تاریخ٬ امام حسین (ع) را به همه شما عاشقان اهل بیت و ان حضرت تسلیت عرض میکنیم


 :: نوع مطلب :

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه نوزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  شنبه 19 اسفند   ( حرف روز )

بهشت در درون شماست و به افکار فردی دیگر و هر کاری که با اندیشه های انتخابی تان انجام می دهید٬ ربطی ندارد.عفو و بخشش دیگران٬ بلیت ورودی تان به سوی بهشت و تنها راه تان به سوی خانه است.یاد بگیرید همچون خداوند فکر کنید.


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه نوزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  روزگار اول   ( داستان کوتاه )

مرد جوان از خانه اش در دهکده خارج شد.افرادی در خارج خانه منتظر او ایستاده بودند. مرد جوان نگاهشان کرد و به طرفشان رفت.اما انها به مرد جوان دشنام دادند و حتی چند نفر از انها به سویش هجوم بردند.یک نفر تکه سنگی به سویش پرتاب کرد که به پیشانیش خورد و خون سرخ چهره سفیدش را پوشاند.مرد جوان مجبور به عقب نشینی شد و به سوی دیگر دهکده دوید. با دست خون صورتش را پاک کرد.پشت سر جوان٬ مادرش از خانه خارج شد و با فریاد او را خطاب قرار داد: 

ــ برو به جهنم! وطن فروش خائن! برو که دیگه هرگز پسری مثل تو ندارم.

مرد جوان برگشت و مادرش را نگاه کرد.در میان همهمه دشنام ها و ناسزاها٬ او تنها صدای مادرش را می شنید که او را از خودش می راند.اشک در چشمان جوان نشست. اخرین نگاه را به مادرش انداخت و دوان دوان از جمعیتی که دنبالش بودند دور شد.

ساعتی بعد سه کامیون به انتظار ایستاده بودند تا ارتش نازی ها رااز دهکده ای در اتریش به دهکده مجاور برسانند.مرد جوان راننده یکی از ان کامیونها بود.اهالی دهکده در ده متری کامیونها بودند و ان سه نفر را لعنت میکردند.سربازان المانی صف کشیده بودند تا اهالی به کامیونها نزدیک نشوند. یک نفر از میان جمعیت فریاد کشید:

ــ پست فطرتها! خائنها! شما را باید اعدام کرد.

یکی دیگر نیز فریاد براورد:

ــ  کثافتها! ببرینشون تا جاهای دیگه رو هم به اتش بکشند و کشتار راه بیاندازند.امیدوارم همه تون برین به جهنم!

هر یک چیزی میگفتند.مرد جوان حرفهای انها را میشنید و لبخند میزد.لحظاتی بعد٬گروهان المانی سوار کامیونها شدندو دهکده را ترک کردند.در حالیکه اهالی دهکده٬ سه راننده و ارتش نازی را یکجا نفرین می کردند.

ساعتی بعد٬موتور سواری به سرعت به سمت دهکده می امد.چند تن از اهالی که او را دیدند٬منتظر امدنش شدند. موتور سوار به انها رسید و موتورش را انداخت و سراسیمه روبروی انها ایستاد.اهالی ٬رفته رفته جمع شدند تا از ماجرا اگاه شوند.او در نگاه تک تک انها نگریست و گفت:

ــ ان سه جوان٬ که ما وطن فروششان خواندیم٬ اتوبوس نازیها را به دره انداختند و همه انها را به درک فرستادند.انها ... انها٬قهرمان بودند نه خائن!

اشک از چشم اهالی جاری شده بود.و در این میان مادر ان جوان بیشتر از همه می گریست که چرا فرزندش را از اخرین اغوشش٬ محروم ساخته بود.

 


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه نوزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  پنج شنبه 17 اسفند   ( حرف روز )

هر چه اندوه ژرف تر در جان شما فرو رود٬ شادی بیشتری در خود نگاه دارد.مگر ان کوزه ای که امروز اب در ان است همان نیست که در کوزه کوزه گری میسوخت؟


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه هجدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  چهارشنبه 16 اسفند   ( حرف روز )

هیچ کس نمیتواند شما را افسرده و ناراحت کند٬ هیچ کس نمیتواند شما را مضطرب کند.هیچ کس نمیتواند احساساتتان را خدشه دارکند٬هیچ کس نمیتواند شما را به چیزی غیر از انچه که در درونتان اجازه میدهید ٬ تبدیل کند


 :: نوع مطلب : حرف روز

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  عشق...قسمت اول   ( فلسفه زندگی )

یکی از دوستانم وقتی میخواست عشق را معنی کند میگفت عشق اول جمله " علاقه شدید قلبی" است. همه انسانها تقریبا چنین تعبیری از عشق دارند. مولوی میگوید " عشق بزرگترین فضیلت ادمی است و بوسیله عشق عواطف انسانی از هر نوع الایش پاک میگردد." در اینکه عشق موهبتی است که گاه به برخی انسانها داده میشود شکی نیست اما چیزی که کمی مبهم باقی مانده اینست که خود ماهیت عشق چیست و چه تاثیری بر وجود ادمی و روابط متقابلش با دیگران میگذارد.قبل از اینکه به عشق پرداخت باید تفاوتی که عشق با انچه که در تصور اغلب انسانها وجود دارد را اشکار ساخت. در روابط میان انسانها دو پدیده ممکن است شکل بگیرد : ۱)رابطه  ۲)پیوند . رابطه بسیار گسترده تر از پیوند میباشد و تمام سطوح علاقه و ارتباط میان افراد را به جز یک سطح در بر میگیرد و ان یک سطح شکلی است که به پیوند مربوط است. در نخستین برخورد میان انسانهاست که اشنایی صورت میگیرد٬ هر یک طرف مقابل را با دیدگانش می پاید و تجزیه و تحلیل داده ها و ادراک ها صورت میگیرد. و اگر ماحصل همه این تصورها و گفتگوها خوشایند و باب طبع روحیه فرد باشد علاقه به ادامه این ارتباط شکل میگیرد و این باعث اغاز رابطه بین دو فرد میشود. پس رابطه شکل غالبا دلخواه و دوجانبه ای از بودن افراد در کنار هم است که با تمایل دو طرف اغاز شده٬ ادامه می یابد ممکن است هر ان که تمایل از بین رفت قطع شده و