تبليغاتX
زندگی...عشق..رهایی

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوی ما

زندگی عشق رهایی

لينكدوني

پيوندها

كدها


  دل تنگم....   ( حرفای دلتنگی )

شاید ,نه بهتره بگم حتما تو زندگی همه ی ما آدما لحظاتی پیش اومده که از رفتار وکردارمون اون قدر پشیمون بشیم که بعداز گذشت حتی یه لحظه از اون زمان افسوس بخوریم وبگیم کاش بر گردیم به یه لحظه قبل ,اون وقت دیگه اون عملو تکرار نمیکنم ولی افسوس که این ضرب المثل  اینجا صادقه که"آب ریخته را نمیشه جمع کرد"در اون لحظه چون هنوز اون پشیمونی در ذهنمون قوت بیشتری داره با خودمون عهد میبندیم دیگه این رفتارمونو تکرار نکنیم  حتی گاهی با خدامون هم ازاین عهدها میبندیم ولی افسوس وصد افسوس.... افسوس که زود فراموش میکنیم . فراموش میکنیم که دفعه ی قبل بعداز انجام دادن اون رفتار چه قدر پشیمون بودیم وحاضر بودیم قیمت گزافی را متحمل بشیم وآب ریخته را جمع کنیم .

وباز تکرار ... تکرار .... تکرار .... وهر بار هم پشیمونی ولی کاش این پشیمونیهامون جوری بود که تکرار به همراه نداشت . اون قدر تکرار میشه که بعداز گذشت چند بار دیگه برامون این عمل واین پشیمونی واین عهدوپیمان بستنها عادی میشه عادی عادی ....مثل یه کار روزمره ...

کاش بفهمیم که اون قدر زمان در اختیارمون نیست که بتونیم اینهمه تکرار کنیم .

حتما این جمله را زیاد خوندین که :

"کاش ته هر مداد زندگی پاک کنی بود که میتونستیم اشتباهاتمون را بااون پاک کنیم "

تصور کنین اگه این پاک کن بود چی میشد ؟؟؟؟؟؟؟


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386

  لینک مطلب               


  دلتنگیهای زائران جمکران   ( حرفای دلتنگی )

حیف این لحظ ها وروزها که در حسرت فردا می گذرندوحیف دیروزی که

بی تو گذشت وحیف فردا اگر بی تو باشد.

این روزها دلم برای تمام لحظه هایی که بی تو از دست می روند ,میسوزد.

چگونه زمستان بی تو بهار میشود؟ این روزها روی تمام احساسهای جوانی

من یک حس غریب پا گذاشته است دیگر باورم شده که جای یک نفر دراین

دنیا خالی است. خالی بودن جای یک گام آشنا را حس میکنم ,گامی که تا

برداشته نشود,خورشید در نمی آید . این حس تمام فکرم را به زمین محصور

کرده است.

من از جهان خسته ام ,از زمان خسته ام چقدر باید از تو بخواهم تندتر حرکت

کنی .این آرامش برای چیه؟

ثانیه های آخر سال خیلی آرام پیش رفتند. حس میکنم این عیدباتمام عیدها

فرق داشت,این عید از تمام عیدها دیرتر آمد.

نمیدونم چقدر باید انتظار بکشم ؟....چندتا عیددیگه؟....

تو می آیی... یقین دارم که می آیی...


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


    ( حرفای دلتنگی )

مي خواهم بنويسم. مي خواهم تمام تنهايي خود را  در سپيدي كاغذ بريزم و تن آن را سياه كنم. سياهي كاغذ را دوست دارم چون با سپيدي مخلوط شده و همنشيني برتر يافته. و آن همنشين او را پذيرفته و در بر گرفته است. كاش آرزوها نيزما را مي پذيرفتند!
آرزوهاي كودكي به باد فراموشي سپرده شد و سوار بر بادبادك بچه ها به آسمان پرواز كرد. و جاي خود را به آرزوهاي بزرگتر و غير ممكنتر داد. آرزوي يك عروسك كه مرا مي پذ يرفت و نگاهم مي كرد از وجودم رخت بربسته. معناي آرزو چيست؟


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  خیلی بده...   ( حرفای دلتنگی )

خیلی بده که گاهی روی زمین کسی نباشه که حرف دلتو بتونی بهش بزنی...خیلی بده که احساس کنی داری توی دنیای سوء تفاهم زندگی می کنی...نتونی بگی٬ چون بعدش باید هزار تا توضیح و تفسیر بذاری تا طرفت برداشت دیگه ای نکنه...خیلی بده نتونی حرفتو به کسی بگی بدون اینکه بترسی از حرفت سوء استفاده نکنه...خیلی بده نتونی کسی رو پیدا کنی مثل اینه...نتونی کسی رو پیدا کنی که خداگونه ای روی زمین باشه...


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط حامد در سه شنبه هفتم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  بوی بهار...   ( حرفای دلتنگی )

امسال هم رو به پایانه...هر چند که الان در جائیکه من زندگی می کنم٬ بیشتر از نیم متر برف باریده٬ اما بوی بهار همه را مست کرده...که اعتقاد به امدن بهار در قلبهای ما جاریست و این اخرین ترفند زمستان هم ره به جایی نخواهد برد...

امروز اخرین روز زمستانه و بهتره که برای لحظه ای هم که شده٬ دست از روزمرگی هایمان برداریم و در لابلای رسیدن به کارهای هر روز و پیش از عید٬درنگی بکنیم و به خود بنگریم...به کارنامه یکساله مان در مدرسه زندگی...ببینیم چقدر در تک تک درسهایش موفق بوده ایم؟...از علاقه هایی که ایجاد و زیادشان کرده ایم...از نفرتهایی که بوجود اورده ایم...از دروغها و راستی هایمان در این یکسال سراغی بگیریم... وجدانمان بهترین قاضی دنیاست...برای ساعتی بنشینیم و به وجدانمان رجوع کنیم و ببینیم چقدر با خویشتن و دیگران٬صادق بوده ایم؟...چقدر در مسیر سبز الهی مان گام برداشته ایم؟...دوستان...امروز بیشتر از اینکه روز تلاش باشد٬ زمان تفکر است...کاش قبل از رفتن به استقبال سال نو٬ درسهای سال کهنه را بیاموزیم و با دل و روح و اگاهتر و هوشیارتر٬بهار طبیعت را در اغوش بکشیم...

 


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط حامد در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


    ( حرفای دلتنگی )

كاش در پي فرداها روان نمي شدم و جويبار زندگي خود را به دست طوفان نمي سپردم. كاش به دنبال بايدها و نبايدها نمي رفتم. گاهي نبايدها به سراغ آدمي مي آيد و بايدها در محظور مي مانند.
كاش در پي امروز فردايي نبود. كاش دنيايي نبود و زندگاني را ، و زندگاني را نمي بايست بود.
در پي هميشه روان شدم و به دنبال خود گشتم . اما نجستم آنچه مي خواستم. و آنچه را كه بايد مي يافتم. گمشده من هيچگاه پيدا نمي شود. او در درون من است. من كجايم؟
در درون خود به دنبال گل رزي مي گردم و لي هر چه مي گردم به جز يك قاصدك چيزي نمي يابم. كاش اين قاصدك پيام آور خوبي و شادي و بودن باشد.
تا به كي به دنبال خود روان شوم. بس نيست اين همه گشتن و دور شدن و نا آشناتر شدن؟!  عاقبت روزي پيدا خواهم كرد خود را.


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  آرزو...   ( حرفای دلتنگی )

آرزویم این است:نتراود اشک از چشم تو هرگز مگراز شوق زیاد.نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز وبه اندازه ی هرروز تو عاشق باشی .عاشق آنکه تو را می خواهد وبه لبخند تو از خویش رها میگردد وتورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت میخواهد...

 

 


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  ت مثل تنهایی   ( حرفای دلتنگی )

دیگه خنده هات خنده نیست...دیگه گریه هاتم گریه نیست...اره عزیزم دیگه حتی خیلی وقته تو٬ تو نیستی...می دونم بی تو موندن عین بدبختیست اما نمی دونم چرا با تو بودن خود خوشبختی نیست...تو چه کردی با من که این طور ملامت میکنم دلم را...برای دروغین عشق خود چقدر ارزش قائل بودی که قلبم را سراسر خون و دود برداشت...این رسم کدام قبیله بود که مهمان ناخوانده را سر ببرند که تو عشق را...تو سرسپرده میخواستی و من دل سپرده بودم...چه بازی غریبی...تو اسیر میخواستی در دشت تنهایی و من رها در گستره عشق...اری عزیزم بی تو بودن اوج زیبای زندگیم است چون تو در رویایم انگونه که دلخواهمی نگاهم میکنی...و با تو بودن طنین شکستی بیش نیست چون تو بیشتر از حوصله زندگیم بی رحمی و مرا میشکنی در حسرت خود...


 :: نوع مطلب : حرفای دلتنگی

 :: نوشته شده توسط حامد در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               



مطالب پيشين



کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by eshgemamno

Template Design by Loghman Avand @ irLearning.com

All Rights Reserved 2005-2006 © by eshgemamno.blogfa.com .:. Template Design by Loghman Avand @ irLearning.com