تبليغاتX
زندگی...عشق..رهایی

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوی ما

زندگی عشق رهایی

لينكدوني

پيوندها

كدها


  حقیقت.....   ( فلسفه زندگی )

روشنایی حقیقی آن است که از درون آدمی پرتو افشانی کند.این روشنایی رازهای روح را بر روح

آشکار میکندوبه آن امکان میدهد در زندگی شادمانی کندوبه نام جان هستی آواز بخواند.

حقیقت مانند ستارگان آسمان است که جز از ورای ظلمت شب دیده نمیشوند.حقیقت مانند تمامی

زیباییهای زندگی است,که خودرا نشان نمیدهد جز به کسانی که وزن دروغ را سنجیده اند.

حقیقت احساسی پنهان است که به ما می آموزد چگونه روزهامان را با شادمانی سپری کنیم وبرای

همگان نیز شادمانی بخواهیم.

                                                                                        (جبران خلیل جبران)


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  خوشبختی   ( فلسفه زندگی )

خوشبختی چیزی جز یک احساس و تصور درونی نیست که در قلب و وجود فرد شکل می گیرد. خوشبختی در اکثر اوقات یک طرز تلقی است از محیط و زندگی و ادمها.شرایط همیشه عامل موثر در سعادت نیستند٬ بلکه تصویری که فرد از خوشبختی در ذهن خود دارد٬اهمیت دارد.موریس مترلینگ می گوید:" غنچه خوشبختی در جای تاریک و بی صدا و گودی پنهان است که بسیار نزدیک به ماست٬ ولی ما کمتر از انجا می گذریم و ان دل خود ماست." اگر در دنیای خارج به دنبال خوشبختی بگردید٬ فقط وقتتان را تلف کرده اید.سعادت ارزویی هزینه بر و گوهر گرانبهایی است٬ اما نباید با تصویری اشتباه از ان٬تمام عمر را در جستجویش سپری کرد. انسانی که خود را بدبخت می شمارد٬ هرگز لذتی از زندگیش نمی برد. پس نمی توان براحتی فردی را خوشبخت یا بدبخت فرض کرد٬زیرا تاثیری که این گزینش بر زندگی انها دارد٬ عمیق و ژرف است. لاروشکوفو می گوید:" هیچ کس به ان اندازه که تصور می کند ٬ بدبخت یا خوشبخت نیست." انچه در زندگی انسانها رخ می دهد٬ انست که انها به زندگی سایر افراد بیشتر از زندگی خویش توجه دارند. قیاس و به دنبال ان تلاش برای تطابق امری است که فرد پیوسته انجام می دهد و ماحصل چنین فرایندی٬جز شقاوت نمی تواند باشد.خوشبختی هر فرد در تناسبی که بین امکانات و استعداد و اخلاق جامعه اش وجود دارد٬ سنجیده می شود.پس معیار قیاس قرار دادن انسانها با یکدیگر و نتیجه ای که از ان بدست می اید٬نمی تواند حقیقی باشد.سعادت حقیقی در سپری کردن زندگی به شکل دلخواه است.منظور از شکل دلخواه٬ پرداختن به علایق و مطلوب ها در زندگی است. حرفه پر درامد فرد اگر مورد علاقه اش نباشد٬نمی تواند تضمینی برای تامین خوشبختی او در عصر پست مدرن امروز باشد.سنه کا می گوید:" انچه شما در مورد خودتان فکر می کنید٬ خیلی مهمتر از اندیشه هاییست که دیگران درباره شما دارند." شما ممکن است گورکن خوشبختی باشید٬ حتی خوشبخت تر از ان ثروتمندی که با تکبر نگاهتان کرده و شما روزی گورش را خواهید کند. مونتسکیو می گوید:" اگر کسی بخواهد خوشبخت باشد٬ به اسانی می تواند به منظور خود برسد. ولی عیب کار در اینجاست که ما می خواهیم خوشبخت تر از دیگران باشیم و رسیدن به این منظور همیشه دشوار است زیرا همیشه تصور می کنیم دیگران از ما خوشبخت ترند." بشر در دنیای زندگی میکند که سرشار از  محرومیت هاست و اشخاص معدودی بر تمام انها چیره می شوند. اگر فرد بخواهد با پشت سر گذاشتن تمام انها خوشبختی را احساس کند٬ ان را بگور خواهد برد. خوشبختی در لحظه فتح و رسیدن به مقصد نیست٬ بلکه مسیری است که با علاقه طی میشود.تک تک لحظات رهسپاری فرد به سوی ارمان های زندگیش٬ می تواند تجسم خوشبختی باشد.هیچ کس برای همیشه در مرداب تیره روزی باقی نخواهد ماند. تنها تبعیدی های اردو گاه کار اجباری می توانند چنین ادعایی بکنند. داشتن ارزوهای بزرگ٬ خصلت همیشگی ذات ادمی است٬ اما در زندگی هر فرد٬ رویاهای کمی شانس تبدیل شدن به حقیقت را پیدا می کنند. بال گوی می گوید:" هر کسی که خواهش هایش بی پایان است٬ ناگزیر است به زحمت و تلاش مداوم و پایان ناپذیری تن دهد. خواهشها او را به تلاش بر می انگیزند٬ در حالیکه سرانجام نه رضایت خاطری را که طلب می کند یدست می اورد و نه سعادتی را که می جوید فرا چنگ می اورد." تمام احساس شقاوت امروزه بشری٬ ماحصل تبعات زندگی اجتماعی او در دورانی است که تفاوت سطح معیشتی افراد ان و قیاسی که بر اساس ان صورت می گیرد٬ بیش از هر زمان دیگری است.اگر تک تک انسانها یک " رابینسون کروزوئه" ای در جزیره تنهایی خویش می بودند ٬ تمامی افراد بشر خوشبختی را در اغوش می کشیدند. اما همین افراد  همین که وارد اجتماع شوند٬ انرا از دست خواهند داد. هر چند که فرد در تعامل با اجتماع خویش می تواند به تکامل و تعالی نهایی برسد٬ اما گویی امروزه ادمها شیوه اجتماعی زندگی کردن  را فراموش کرده اند. و به همین جهت است که اگر از جزیره خویش خارج شوند٬دیگر ان خوشبخت سابق نخواهند بود.خوشی بدون درد وجود ندارد.درد همیشه به دنبال لذت است. انسان تا درد را نشناسد٬ لذت را درک نخواهد کرد. دیوید وایت می گوید:" هر کسی بدبختی را نشناسد٬ بدست اوردن و نگاه داشتن خوشبختی را هم یاد نخواهد گرفت." انسان بدبخت بر می اشوبد٬ طغیان می کند و از میان تلاطم های دریای طوفانی زندگی٬ عازم ساحل خوشبختی می شود.انچه نیل به سعادت را باعث می شود٬داشتن امید است.انسان امیدوار ممکن است براستی بدبخت باشد٬اما هر گز  تسلیم ان نمیشود. البر کامو می گوید:" انسان یگانه موجودی است که حاضر نیست همانطور که هست٬ بماند." تنها کسانی لیاقت داشتن چیزی را دارند که برایش مبارزه کرده اند. و سعادت یکی از انهاست.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه دهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  آزادی...   ( فلسفه زندگی )

آن سوی "من"بار بردوشم ,"من"آزادم زندگی میکند;ونزد او,آرزوهای من نبردی در برزخ است و امیالم

صدای لرزه های استخوانم.

بسیار جوان تروجسورتر ازآنم که "من"آزادم باشم.

چگونه "من" آزادم خواهم شد,اگر "من " های بار بردوشم را نکشم,ویا اگر همه ی آدمیان آزاد نباشند؟

چگونه برگهایم در باد خواهند رقصید ونغمه خوان خواهند شد,گر ریشه هایم در تاریکی خاک بخشکند؟

چگونه عقاب درونم به سوی خورشید اوج خواهد گرفت اگر جوجه های تازه پروازم ,آشیانه ای را که با نوک

خویش برایشان بنا کرده ام ,ترک نکنند؟

                                                                                                 (جبران خلیل جبران)

 


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در پنجشنبه نهم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  شکست   ( فلسفه زندگی )

شکست مفهومی اشنا برای انسانهاست.شکست ها جزئی از زندگی بشرند و بدلیل اثرات و پیامد هایی که دارند٬ در خور توجه هستند.انسان ذاتا تشنه پیروزی است و از شکست بیزار است. پس نمیتواند انرا براحتی بپذیرد٬ مگر اینکه بتواند دوباره برخیزد.ناپلئون می گوید:" شکست پلی است برای پیروزی." این تفکر از اینجا برمی خیزد که هر شکست تجربه ای است که می تواند در راه نیل به هدف بکار اید.هر شکست مولفه هایی دارد که اگر تفسیر شوند٬ می توانند عواملی را که باعث ان گردیده اند را نشان دهند.انسانی که توانایی تحلیل و ادراک شکستها را داشته باشد٬مهم نیست که چند بار بر زمین بیافتد٬چرا که هر بار می داند که چگونه بر خیزد.ادیسون گفته بود:" من دو هزار راه پیدا کرده ام که به اختراع لامپ منتهی نمی شود." انچه که بشر را به تباهی می کشاند٬ سقوط او در ورطه شکست و نابودی نیست٬بلکه در نگرش و تفکر او در مواجهه با ناکامی های زندگیش است. لائو تسه می گوید:" هولناک ترین دیوارها٬ انهایی هستند که در فکر و ذهن ما بوجود می ایند." هیچ چیز نمی تواند مانع یک انسان معتقد و مصمم در رسیدن به هدفش گردد مگر خود او. یگانه چیزی که او را از رسیدن به مقصد باز خواهد داشت٬ رسوخ افکار و عقاید مسموم به نومیدی در ذهن و روحش است٬ نه حوادث و رویدادهای دنیای بیرونی.انچه که برای برخاستن پس از هر شکستی لازم است٬ یکی اتکا به نیروی تحلیلی عقل برای کشف دلایل ناکامی و برطرف کردن انهاست و دیگری وجود اراده و عزم کافی برای برخاستن و تحمل کردن و پیش رفتن. با بودن این دو مولفه در زندگی فرد٬ او خواهد توانست هر مشکلی را هر قدرسخت و طاقت فرسا٬پشت سر بگذارد. ویکتور هوگو می گوید:" مردم فاقد نیرو نیستند٬ بلکه فقط فاقد اراده اند." اینکه فرد ناکامی خود را به بخت و اقبال نسبت دهد٬ غیر قابل تحمل ترین نوع حماقت است. در این دنیا هر واقعه ای را عاملی است.حتی حوادث هم گاهی اوقات طبق انتظارات اتفاق می افتند.شخصی که بتوناد از نیروی عقلانی خویش برای تجزیه و تحلیل حادثه ها و رویدادها استفاده کند٬با تجارب گرانبهایی که بدست می اورد٬راه زندگی خویش را به سلامت طی خواهد نمود. امرسن عنوان میکند :" افراد کوته فکر و تهی مغز به قسمت عقیده دارند.افراد دانا و قوی به علت و معلول معتقدند." زندگی هرگز مطابق انتظارات پیش نمی رود و حوادث و شکستها٬ جزء لاینفک ان هستند. انسان دانا از شکست نمی هراسد٬ بلکه از ان پلی برای موفقیت می سازد.ارزش شکست کمتر از پیروزی نیست زیرا فرزندی بنام تجربه را می زاید. اما دو پیامد دیگر هم می توان برای شکست در نظر گرفت. گاهی ممکن است فرد انقدر قوی نباشد که بتواند برخیزد. نه اراده کافی و نه قدرت و توانایی بررسی شکست از زوایای مختلف.حتی اگر یکی از این دو نیز نباشد٬ انگاه فرد اسیب خواهد دید.اگر از اشتباهات نتواند درس بگیرد٬ بار دیگر در دامشان خواهد افتاد و انجاست که خواهد فهمید تحمل شکست دوباره به همان نحو قبل٬غیر قابل تحمل است.اگر اراده کافی برای برخاستن کامل را نداشته باشیم٬ مجبوریم که در کوره راه های پر فراز و نشیب زندگی بخزیم و سکندری خوران به سوی مقصد برویم٬غافل از اینکه خستگی سرانجام ما را از پای در خواهد اورد.اما نوع دیگری هم هست که ممکن است اتفاق بیافتد و ان اینست که شکست بقدری در زندگی جسمی و روحی فرد اثر بگذارد که تا مدتها نتواند انرا دفع یا هضم کند.مثلا در شکست در دوست داشتن٬روح و جسم فرد درگیر تالمات . هیجانات و احساساتی می شود که ممکن است تا مدتها سایه سنگین خود را بر زندگی فرد بگستراند و شخص نتواند خود را از فضایی که احاطه اش کرده رهایی بخشد.البته در اینجا منظور از دوست داشتن بیشتر عادت و علاقه ان است تا خود عشق. شکستهایی از این قبیل انسانهای ضعیف را در چنگال خویش حبس می سازند و باعث شکست های بعدی زندگی انها میشوند. سقوط در منجلاب هایی بنام الکلیسم و اعتیاد و حتی جنایت و تبهکاری٬ شکستهایی هستند که در واقع زاده شکست نخستین می باشند. در اینجا شکست پلی است برای ناکامی های دیگر. و همانند کرم های انگلی٬ در انسانهای فاقد اراده قوی و بینش صحیح٬ رشد می کنند و وجود او را در فضایی اکنده از ناامیدی٬ ذره ذره در هم می شکنند.تنها عقل و اراده بصورت توِامان هستند که می توانند انسان را از چنین پیامد هایی بر حذر دارند.نه عقل بتنهایی کافی است و نه اراده.چون تا اراده نباشد٬ فرد نمی تواند در طول مسیر٬ جدیت و قاطعیت خود را حفظ کند و در افتادن های بعدی انگیزه خود را از دست خواهد داد. و اگر عقل نباشد تا تجربه حاصل از شکست را دریابد٬راه صحیح را نخواهد شناخت و اراده هر انقدر هم که قوی باشد٬چون فاقد تجربه و دانش خطا و درست است٬ممکن است دوباره به همان طریق شکست بخورد و اگر به مقصد هم نائل شود٬نیرو و زمان فوق العاده ای را طلب خواهد کرد که هر شخصی از عهده پرداختنش بر نخواهد امد. برنارد شاو می گوید:" انسانها به نسبت ظرفیتی که برای کسب تجربه دارند٬ عاقلند٬ نه به نسبت تجاربی که اندوخته اند." امتزاج عقل و اراده در وجود فرد٬ او را قادر خواهد ساخت از هر مسیر صعب العبوری به سلامت گذر کند.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در پنجشنبه دوم فروردین 1386

  لینک مطلب               


  عشق...قسمت دوم   ( فلسفه زندگی )

قبل از هر چیز بهتر است کسانی که قسمت اول را نخوانده اند انرا بخوانند چون در غیر این صورت ادامه مطلب ممکنست کمی گنگ و مبهم بنظر اید...

عشق هرگز به تنفر بدل نمی گردد و این عادت است که تنفر را می زاید.عاشق هرگز به پریشانی معشوق رضایت نخواهد داد و کین و انزجار راهی به سوی عشق نخواهند داشت. عشق زیباترین حقیقتی است که در دنیا وجود دارد.حقیقی ترین زیبایی و زیباترین حقیقت.و در عین حال یگانه است و همتایی نمی پذیرد. انسان نمی تواند در زندگی اش عاشق دو نفر گردد چرا که عشق بالاترین ظرفیت را طلب میکند و تقسیم ان غیر ممکن است. در نتیجه یکی یا هر دوی انها عشق نیستند و در شمار عادتها به حساب می ایند. عشق سراسر وجود را فرا می گیرد و به همین دلیل٬ تکثر در عشق امکان ناپذیر است. در عشق اگر جدایی روی دهد٬ بر اساس تفاهمی قلبی است که عطر و بوی  ایثار هم می دهد.انکه غنی تر است محتاج تر است و در عین حال فداکاری و تحملش هم بیشتر است.از خود می گذرد تا کسی که دوستش دارد زندگی بهتری را تجربه کند.نمی تواند فراموشی را بپذیرد زیرا منظره ای که عشق نشانش داده انقدر زیبا هست که فراموش نشود.تصویری را که از معشوقش دیده و میبیند را از دست می دهد اما در قلبش ٬ او را و وجود او را به خوبی احساس می کند. در قضایای عشق٬ایثار یگانه دلیل موجه جدایی است و دلخواهانه پذیرفته میشود. عشاق حرفی ندارند که بهم بزنند زیرا از درون یکدیگر باخبرند ولیکن به صحبت هم محتاجند.اما می توان روزی را تصور کرد که برای سعادت یکدیگر پا بر روی نیازشان می گذارند و یکدیگر را ترک می کنند. ژرژ ساند میگوید: " عشق یک سعادت دائمی است." و ژان ژاک روسو می افزاید: " یکی از معجزات عشق اینست که انسان در دردهای ان نیز لذتی حس میکند. عشاق حقیقی حال فراموشی و بی علاقگی را که احساس درد را از بین می برد٬ بزرگترین بدبختی می دانند." عشق نه بینایی را از فرد میگیرد و نه شنوایی را مختل می کند.عاشق هم می بیند و هم می شنود٬ اما هنگام تحلیل رابطه ها و رویدادها از منطقی پیروی می کند که عشق بوجود اورده است و احتمالا با منطق فردی عادی همخوانی نخواهد داشت. پاسکال می گوید:" دل دلایلی دارد که عقل را به ان دسترسی نیست." در واقع عشق تحولی را در زندگی باعث می شود که منشا بسیاری از رویدادها و تصمیم های آتی فرد خواهد شد. ولیوس گوردون می گوید:"عشق کور نیست٬ عشق بیشتر میبیند نه کمتر.اما چون بیشتر می بیند٬ حاضر است کمتر ببیند." در عشق دو روح چنان به یکدیگر پیوند میخورند که کالبدها و فاصله هایشان نقش چندانی در تشدید یا کاهش آن ٬ ندارند. و اینجاست که سطح پیوند تشکیل میشود.پیوندی که برتر و عالی تر از رابطه است و هرگز به چیزی غیر خود و ضد خود مبدل نگشته و تغییر ناپذیر و جاودانی است.حال باید تاثیر انرا در زندگی افراد شناخت. شکسپیر می گوید :" تشویش ها٬ رویاها٬ آه ها٬ آرزوها و اشک ها از ملازمان جدایی ناپذیر عشقند." در عصر ما٬ زندگی عاشقانه یک تراژدی است. هر چه بیشتر بسوی تمدن پیش می رویم فراوانی کسانی که به سطح پیوند می رسند نیز رو به کاهش می گذارد .چرا که دیگر عشق یک ضرورت نیست. تا عادت هست٬ تا رابطه ای هست که می توان به آسانی آغاز و پایانش داد٬ چه لزومی دارد خود را گرفتار احساسی بکند که در آن به دیگری هم فکر کند.انسان امروز ان چنان درگیر رابطه ها و عادتها شده که عملا ظرفیت عشق را از خودش گرفته است.چرا که همواره یاد گرفته است که به همه چیز و همه کس٬ از دریچه عادت بنگرد و لزومی هم نبیند که غیر از این فکر کند. انسان معاصر ماشینی است که طیق برنامه عادت کارهای روزانه اش را انجام می دهد و ان چنان در جای خود بی حرکت و بی تکاپوست که گاهی بوی تعفن مرداب زندگی اش را می پوشاند.نفرت٬ دروغ٬ حسادت و چاپلوسی همه زائیده عادت است. چرا که عادت هم زائیده خودخواهی است. در چنین شرایطی که جامعه که همان بزرگ شده افراد است٬ارزشهایش را بر اساس عادتها بنیان نهاده و حتی بقای بیشتر فرد هم در گرایش بسوی عادتهاست تا عشق٬نباید متوقع بود که عشق که آغاز کردنش آسان و پایان دادنش دشوار است٬بر زندگی افراد سایه بگسترد. در روابط میان انسانها٬عنصری وجود دارد که ریشه ناراحتی ها و دلزدگی های افراد است و ان توقع است.هر چه روابط انسانها به سطح بالاتری از عاطفه و صمیمیت برسد٬ سطح توقعات و انتظارات نیز بالاتر خواهد رفت. توقعاتی که اگر برآورده نشوند یا نادیده گرفته شوند٬ واپس زدگی های عاطفی و روحی را در فرد ایجاد می کنند که مهمترین عامل قطع یک رابطه هم می تواند انگاشته شود. زیرا فرد به نقطه نظر عدم درک متقابل رسیده و دیگر مبنای مشترکی را برای ادامه رابطه٬ هر چند که هنوز علاقه هم وجود دارد٬نمی بیند. در اوایل اشنایی٬توقع جایی را در تصورات فرد ندارد. اما هر چه زمان سپری شود و سطح عاطفی بالاتر رود٬ فرد چون خود نیز اموری را برای  فرد مقابل انجام می دهد٬انتظار دارد او نیز چنین کند. اما همیشه انتظارات براورده نمی شوند. و عادت به مثابه ستیزی است که بین توقعات سرخورده به منظور پایان رابطه٬ و از سویی دیگر ٬علاقه به منظور حفظ یک رابطه صورت میگیرد.پیروز این ستیز ٬سرنوشت رابطه را رقم خواهد زد.که در اکثر مواقع این توقعات ادا نشده هستند که فاتح می شوند ٬زیرا به مرور زمان بر حجم و اثر گذاریشان افزوده می شود.اینگونه است که رابطه ها پایداری چندانی ندارند زیرا عنصر توقع از خودخواهی فرد ناشی می شود. چرا که می خواهد فرد مقابلش٬ توقعاتش را برآورده سازد و بدین گونه به او احترام بگذارد و وجودش را تکریم کند. ولی در عشق توقع مفهومی ندارد. فرد متوقع نیست که اعمالش را ارج نهند و یا نظیرش را برای او انجام دهند.عاشق نتیجه کار را که سعادت و سرور معشوق است ٬ میخواهد نه سپاس یا پژواک عمل را.اما چون عشق دو جانبه این روزها دیگر امری محال بنظر می رسد ٬به همین خاطر است که زندگی عاشقانه یک تراژدی است٬چون عاشق خود را فدای وجود معشوق میکند بی انکه معشوق لیاقت ان همه ایثار را داشته باشد.چون بویی از عشق نبرده است و در گیر عادت و خودخواهی است.

و در اخر باید گفت انچه امروزه به عنوان عشق شناخته میشود٬در واقع رابطه ای بیشتر نیست.این روزها چه جنایتها که به نام عشق مرتکب نمیشوند.اسید پاشی....قتل...انچه فلسفه امروز ما شده اینست که عشق یعنی دیوانگی.مثلا تو باید بمیری چون من را نمیخوای...شاید اگر قانون " دوئل " که قرنها پیش وجود داشت٬ امروز هم رایج بود٬ کمتر کسی جرات میکرد نام عشق را به سادگی بر زبان براند و خود را عاشق بنامد.اما این روزها عشق را چنان الوده ساخته اند که دیگر نمیتوان نامش رابرد٬ طوریکه ملموس ترین گمشده عصر کنونی انسانهاست.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  تلاش مورچه برای رسیدن به معشوق...   ( فلسفه زندگی )

در ادامه ی مباحث گذشته میخوام حکایتی را بازگو کنم از حضرت داوود ع :

"آن حضرت در حال عبور از بیابانی مورچه ای را دید که مرتب کارش این است که از تپه ای خاک بر میدارد وبه جای دیگری میریزد.از خداوند خواست که از راز این کار آگاه شود...مورچه به سخن آمد که:معشوقی دارم که شرط وصل خود را آوردن تمام خاکهای آن تپه دراین محل قرار داده است!

حضرت فرمود:بااین جثه ی کوچک تو تا کی میتوانی خاکهای این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی وآیا عمر تو کفایت خواهد کرد؟!

مورچه گفت:همه ی اینها را می دانم ولی خوشم اگر درراه این کار بمیرم به عشق محبوبم مرده ام !

دراینجا حضرت داوود ع منقلب شدوفهمید این جریان درسی است برای او."

فکر میکنین درسی که اون حضرت گرفت چیه ؟؟ 


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  ادامه ی عشق عاشق را التیام می بخشد!!   ( فلسفه زندگی )

درادامه ی مبحث گذشته میخوام بگم که چگونه دوانسان میتونن نسبت به هم حالت جاذبه یا دافعه داشته باشن .ولی چه برسر عاشق میاد؟

اولا عاشق به دلیل اینکه لحظه به لحظه از خودش امواج  ذهنی مثبت ساطع میکنه ,دائما اتفاقات ,روزها انسانهاوشرایط مثبت را به صورت بازتاب در زندگی خود میبینه.

ثانیابه دلیل احساس رضایت ولذت از روزهای زندگی ,در آرامش قرار میگیره واگر شرایط اضطراب را در خودش حس کنه ,علامت اون هست که عشق اشتباهی را در پیش گرفته در غیر این صورت همیشه در حال زندگی میکنه وغم وغصه ای نمیبینه .

ثالثا شخصیت عشقی او در حال بلوغ وتکامله ,اگر هم معشوق را از دست بده ,فوران عشق را که در قلبش جاریه از دست نداده . مهم اینه که عاشق شده باشه , وجود همیشگی معشوق اون قدر هم اهمیت نداره .

یک نکته ی مهم اینه که انسان باید برای رسیده به هر چیزی بهای اونو بپردازه .پس رفتن معشوق اول یا ترک اون پیش بهایی است برای رسیدن به عشق اصلی (خداوند),همونطور که ژان پل میگه:"راه رسیدن به عشق ,فدا کردن عشق است."

درره خانه ی لیلی که خطرهاست درآن      شرط اول قدم آن است که مجنون باشی


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  عشق...قسمت اول   ( فلسفه زندگی )

یکی از دوستانم وقتی میخواست عشق را معنی کند میگفت عشق اول جمله " علاقه شدید قلبی" است. همه انسانها تقریبا چنین تعبیری از عشق دارند. مولوی میگوید " عشق بزرگترین فضیلت ادمی است و بوسیله عشق عواطف انسانی از هر نوع الایش پاک میگردد." در اینکه عشق موهبتی است که گاه به برخی انسانها داده میشود شکی نیست اما چیزی که کمی مبهم باقی مانده اینست که خود ماهیت عشق چیست و چه تاثیری بر وجود ادمی و روابط متقابلش با دیگران میگذارد.قبل از اینکه به عشق پرداخت باید تفاوتی که عشق با انچه که در تصور اغلب انسانها وجود دارد را اشکار ساخت. در روابط میان انسانها دو پدیده ممکن است شکل بگیرد : ۱)رابطه  ۲)پیوند . رابطه بسیار گسترده تر از پیوند میباشد و تمام سطوح علاقه و ارتباط میان افراد را به جز یک سطح در بر میگیرد و ان یک سطح شکلی است که به پیوند مربوط است. در نخستین برخورد میان انسانهاست که اشنایی صورت میگیرد٬ هر یک طرف مقابل را با دیدگانش می پاید و تجزیه و تحلیل داده ها و ادراک ها صورت میگیرد. و اگر ماحصل همه این تصورها و گفتگوها خوشایند و باب طبع روحیه فرد باشد علاقه به ادامه این ارتباط شکل میگیرد و این باعث اغاز رابطه بین دو فرد میشود. پس رابطه شکل غالبا دلخواه و دوجانبه ای از بودن افراد در کنار هم است که با تمایل دو طرف اغاز شده٬ ادامه می یابد ممکن است هر ان که تمایل از بین رفت قطع شده و پایان پذیرد.انچه که انرا پایدار نگه میدارد تفاهم و همسانی ایده ها و احساسها و البته علاقه ای که از قلب بر می خیزد است. رابطه بسته به ظرفیت افراد در توجه به احساس و احترام٬میتواند هر روز عمیقتر از پیش شود تا جائیکه بسیاری از ان به اشتباه " عشق " نام میبرند.علت اینست که رابطه عمیق و ژرف شده که در ان لحظات زندگی و تمایلات یکی در دیگری فرو رفته٬ منجر به خصلتی میشود که میتوان نام انرا " عادت " گذاشت.عادت به بودن یکی در زندگیمان٬ عادت به گفتگوها٬ تبادل احساسها٬خشم ها٬ لبخند ها٬عصبیت ها و حتی اشتی و قهرها. رابطه عمدتا منجر به عادت میشود. دیدارهای روزانه بین افراد که ساده ترین مثال در این بخش است اگر قطع شود٬ منجر به پیدایش دلتنگی در وجود و روح افراد میشود زیرا چیزی که هر روز یا در یک دوره معین زمانی تکرار می شده حالا دیگر رخ نمی دهد همین است که فرد را ازرده می سازد.احساس می کند چیزی را از دست داده که بخشی از وجودش است اما در واقع فراتر از فقدانی که او در درونش با ان مواجه است٬ او تصویری را در زندگانی اش از دست داده است که به ان عادت کرده است. چشمان او فراتر از قلبش به دیدن فرد مقابلش اشتیاق دارد٬ دستانش نیز همینطور و بقیه اعضا. اینجاست که ماهیت عادت مشخص میشود.جنبه "بودن " فرد مقابل در زندگی شخص است که اهمیت دارد نه بخاطر عشق و علاقه ای که به او داریم بلکه به این خاطر که او قسمتی از زندگی روزانه ما شده است و ما هم طبق بقیه جزئیات زندگیمان٬ وجود او را دوست داریم.عشق و علاقه یکی از ارکان این رابطه است اما چیزی که وجود دارد اینست که این علاقه همانطور که پس از پیدایش٬ رو به فزونی گذاشته٬ به همان شکل نیز میتواند دچار نقصان شود تا جائیکه محو و نابود شده و از ان اثری در زندگی فرد باقی نماند.یک حادثه میتواند علاقه موجود در رابطه را به نفرتی فراگیر بدل سازد و کم کم عادتی را که به بودن ان شخص در زندگیمان داریم فراموش خواهیم کرد. چرا که عادتهای دیگری و رابطه های دیگری نیز می توانند جای انرا بگیرند و همین است که انسانها براحتی "نبود " یکی را با " بود " دیگری فراموش می کنند و زندگی را از سر می گیرند. انهایی که امروز می گویند " زندگی بی تو غیر ممکن است "  در فرداهای نه چندان دور و حتی نزدیکتر از تصور ما همه چیز را از یاد می برند و بساطشان را پای سفره دیگری باز میکنند. گویی که هرگز فردی را که به او اظهار علاقه می کرده اند در زندگیشان ندیده اند.این ازدیاد و نقصانی که در علاقه موجود در رابطه وجود دارد همان ماهیت عادت است. هر انسانی در درون خود و در اعماق قلبش فضایی سرشار از خودخواهی دارد که هر از چند گاهی در ان نفس میکشد. وقتی خوب به عادت بنگریم خواهیم دید که سرشار از خودخواهی است. اگر کسی را فقط به این خاطر دوست داریم کهبه بودنش عادت کرده ایم و لحظاتی از زندگیمان را با رنگ و بوی او میشنویم و می یابیم" این بارزترین نشانه خودخواهی است. اگر که بخواهد ما را ترک گوید٬ تمام سعی مان را میکنیم تا منصرفش کنیم٬ حتی گاهی دلایلش را هم نادیده می گیریم چون نیاز داریم که ثبات زندگیمان راکه دلخواهمان هم هست٬ حفظ کرده واز تحول و تغییر برحذر داریم.گاهی موفق می شویم و او کنارمان می ماند. گاهی هم علیرغم تمام حرفهای ما٬ راه رفتن را پیش می گیرد و ما را برای لحظاتی در خلائ نبودن خویش باقی میگذارد. اما این فقط برای دوره کوتاهی است و ما چون می دانیم که زندگی جریان دارد٬ همراه این جریان شده و رفته رفته گرد نسیان بر لوح خاطرات گذشته مان با ان فرد٬ فرو می نشیند و باز هم کسی دیگر و رابطه ای دیگر. تمام تمایل ما به بودن ان فرد اگر دقیقا موشکافی شود از چشمه خودخواهی ما ناشی می شود. انسان ذاتا تمایل چندانی به تغییر در وضع موجود که از ان لذت می برد ندارد و همین سراغاز رفتارها و کنش های اوست. در مواقعی هم این خود فرد است که تصمیم به پایان رابطه میگیرد و در اینجا هم وضع همانی است که گفته شد.بی اهمیتی به حرفها و دلایل فرد مقابل و اصرار بر تصمیم خود بی انکه به موضوع از زاویه مقابل هم نگریسته شود. و اینست اغاز و پایان یک رابطه. لاروشفوکو می گوید " انچه مردم دوستیش می خوانند چیزی غیر از نفع شخصی نیست. دوستی٬ خود پرستی انسان است که می خواهد از دیگران به عنوان دوستی متنفع گردد ." البته افراطی تا به این حد هم لازم نیست اما هر چه باشد خودخواهی بستر یک رابطه عاطفی در دنیای امروز انسانهاست. انچه که در مورد انسان باید گفته شود اینست که ظرفیت او برای داشتن چنین عادتهایی زیاده بالاست و او میتواند در ان واحد چندین رابطه را با چندین نفر ایجاد کرده و رهبری کند. بعدی از روح و قلب که در عشق درگیر هیجانات و احساسات و وقایع می شود بسیار بزرگتر و عمیق تر از بعدی است که در عادت تصاحب می شود و به همین دلیل سطحی تر بودن عادت است که ظرفیت روحی افراد٬ توانایی همزیستی چندین عادت را در خود دارند. عشق همه وجود فرد را درگیر می کند اما عادت بخش کوچکی از فرد را تحت مقابله و مواجهه قرار می دهد. ما حصل ان٬ وجود چندین فرد در زندگی انسان با سطح عاطفی کمابیش بالاست که میتواند نبود هر یک را با بود دیگران جبران کند. هرچند به ظاهر کار ناپسندی نیست٬ اما باعث رفت و امد های زیادی در زندگی فرد می شود و اطمینان به پایداری روابط را از بین می برد. چرا که هر لحظه امکان از هم گسیخته شدنشان وجود دارد. ارسطو عنوان می کند " کسی که زیاد دوست دارد٬ در واقع کسی را دوست نمی دارد " و بوردالد اظهار می کند " دوست هم کس٬ دوست هیچ کس نیست " این همان کیفیتی را می رساند که در رابطه ها و عادتها مطرح است و ان عنصر عشق به خود است و نه به دیگران. نکته دیگر اینکه در پدیده عادت انکه غنی تر است بیشتر لطمه می خورد. انکه بیشتر از طرف مقابل دوست دارد٬ در هنگام جدایی چون خودخواهی زمینه چنین رابطه ای است٬ بیشتر از فرد مقابلش گرفتار حسرت و اندوه می شود. هر چه علاقه بیشتر باشد٬ خودخواهی هم به همان نسبت برای حفظ این رابطه بیشتر است. جدایی که در واقع نوعی شکست محسوب می شود ٬ فردی را بیشتر ازار خواهد داد که خودخواه تر است چرا که تحمل چنین فرایندی را کمتر در خود دارد. پس دنیای امروز کسانی را می طلبد که کمتر دل به کسی ببندند و ضمن خزیدن در لابلای رابطه های گوناگونکمتر اسیب ببینند. حال باید دید عشق در پهنای روابط انسانها در کجا قرار دارد. در هنگام اشنایی گاهی حادثه ای پیش می اید که متفاوت از تجربه های پیشین است. گاهی با  تلاقی دو نگاه٬ گاهی با یک برخورد ساده و ...با هر چه که اغاز شود ٬ تمام وجود فرد را می گیرد. بی صدا و در سکوت محض شخص را تسخیر می کند به طوریکه فرد قادر نیست حوادث درونش را ببیند و بشنود و بفهمد. به محض اینکه اغاز٬ پایان یافت٬فرد تازه می فهمد که لحظاتی غیرعادی را سپری می کند. هیجان٬تشویش٬ بیقراری٬ همه در وجودش می جوشند و او می فهمد که اتفاقی افتاده است. غالبا عنوان می شود که عشق در نگاه اول اساسا بنیان درستی ندارد. هر چند که بنظر مضحک است که اینگونه فکر کنیم. طبق نظریه فوق باید اول تحقیق کرد٬ خلق و خو را شناخت٬ شخصیت را ارزیابی کرد و سپس اگر تمام تحلیل ها مطابق معیارها و ارزشهای از پیش تعیین شده بود٬ انگاه میتوان یک گام به جلو برداشت و در چشمان فرد مقابل نگریست و گفت که من عاشقت شده ام.چنین سیستمی برای عشق می تواند بیانگر این باشد که اگر معیارها و ضوابطی که عشق به ان فرد را بلامانع دانسته از بین برود٬ باید عشق را نیز پایان داد. چون ان فرد دیگر شایستگی اش را ندارد. انچه از بالا بر می اید اینست که عقل در این سیستم اهمیت دارد و معیارهای ان و احساس و قلب هم بایدطبق قوانین٬ عاقلانه رفتار کنند. موریس مترلینگ گفته " وقتی که موضوع عشق در کار است پای عقل می لنگد " پس طرز فکر بالا همانقدر احمقانه است که عاقلانه بنظر میرسد. در نخستین برخورد دو گونه اتفاق ممکن است رخ دهد.و در هر دو شخص خود را در سرزمین تازه ای می یابد . یکی عادت است و دیگری عشق. گاهی فرد خود را در دامنه کوه میبیند که از ان به عنوان عادت نام می بریم. او هم میتواند بالا برود و هم رو به پایین سرازیر شود. هر چه بالاتر میرود راه سخت تر و صعب العبورتر میشود٬ اما منظره و چشم اندازی هم که پیش رویش باز می شود زیباتر و ارامش دهنده تر است. هر چه بالاتر رود  ارتباط عاطفیش با فرد مقابل بیشتر و عمیق تر شده و با هم بودنشان محکم تر میشود.اما شاید دیگر نتواند یا نخواهد که بالا رود و اینجاست که باز میگردد و رابطه پایان میگیرد.اما در حالت دوم که که بسیار نادر است فرد خود را در بلندترین قله می بیند. منظره ای که دیده میشود حیرت انگیز است و اینجاست که او حاظر است تا ابد در انجا بماند و تصویر ها را بنگرد. تصویر هایی که از قله عشق دیده میشود وصف ناشدنی است. انسانی که در دامنه عادت گرفتار امده٬ انچنان گرفتار راه صعب العبور میشود که عملا از رسیدن به قله باز می ماند. عادت نمیتواند منجر به عشق شود زیرا سرشار از فزونی و کاستی است. حال انکه در عشق ازدیاد و نقصان جایی ندارد. بشر وقتی عشق را در وجودش یافت٬ در لحظه اول همانقدر عاشق است که در اواسط یا اواخر ان.زیرا در قله احساس و عاطفه است و بالاتری ندارد و بواسطه مفتون گشتنش به ان محیط تن به پایین امدن هم نمی دهد. انچه که بعدها به عشق افزوده میشود٬ عادتی است که عاشق به بودن عشق در زندگیش و در وجود خویش پیدا کرده است. عشق میتواند عادت را هم به دنبال خویش بیاورد چرا که عادت هم زیرمجموعه ای از عشق است.افراد بنا به ظرفیت درونی و روحی شان تحت تاثیر عشق قرار میگیرند که این ظرفیت در مورد همه یکسان نیست اما افراد با نهایت ظرفیتشان انرا می پذیرند. یعنی خود را بر قله احساس و عواطفشان می ببینند. " عشق خودخواهی دو نفر است. " این یک ضرب المثل فرانسوی است. اما این احساس زمانی پدید می اید که بخواهیم از خارج به رابطه ان دو نگاه و تجزیه و تحلیلش کنیم. ولی انچه که در درون و بطن این پدیده رخ میدهد کاملا برعکس است. چرا که اجرهای ایثار٬ دیوارهای کاخ عشق را ساخته اند. عشق بر خلاف عادت٬ یک احساس دیگرخواهی است نه خودخواهی. عشق چیزی جز تکامل نیست. تکاملی همه جانبه که ابعاد متباین زندگی را در هر مرحله ای که باشند به تناسب ظرفیت درونی فرد٬ ارتقا میبخشد. ماهیت عشق یک دگردیسی ٫رف درونی است که ماحصل چنین فرایندی رشد شخصیتی و نیروی ادراکی فرد است. رشد شخصیتی بدین مفهوم که عشق به سبب تار و پود ایثارگونه اش موجب میشود دیگر شخص به خود نیاندیشد و یاد بگیرد منافع دیگران را مدنظر قرار دهد. عشق ازمونی است که علاقه٬ وفاداری و صداقت را محک میزند و به این سبب است که عاشق در مواجهه با مسائل زندگیش دستخوش تردیدی می شود که ناشی از همین حس فداکاری است. تردید برای انتخاب شایسته که نخستین اصل ان مبارزه با خودخواهی و غرور است. چرا که لازمه درک عشق٬ محصور کردن و در نهایت نابود ساختن فضای مسموم خودخواهی درون فرد است. در قاموس عشق هدفی والاتر از رضایت محبوب نیست که در درجه ای همردیف وصال و حتی بالاتر از ان قرار دارد. لایب نتز میگوید " عشق عبارت از لذتی است که در نتیجه خوشبختی شخص دیگری بما دست می دهد ." این احساس فداکاری بتدریج در فرمی تعمیم می یابد و در مورد سایر افراد هم ممکن است شکل بگیرد و انگاه است کهوجود فرد متاثر از درخشش نامحدود عشق٬ محیط انسانی پیرامونش را گرما خواهد بخشید.عشق رسیدن به عمیق ترین مفهوم است و فردی که به عمیق ترین لایه های احساس و پاکی رسیده و مفهوم وجودی عشق را لمس کرده٬ دیگر نمیتواند سطحی نگر باشد. چرا که درونی مفهوم گرا و سطحی گریز دارد که از قضاوتهای تند و خشمهای زودگذر و نفرتهای دامنه دار برحذر است و همیشه به دنبال پاکترین قضاوت و تفسیری است که میتوان از حقیقت برداشت کرد.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  ادامه ی بحث عشق عاشق را التیام می بخشد....   ( فلسفه زندگی )

روایتی که میخواستم بگم به این شرح است :

روزوی جوانی شتابان به نزد استاد خود رفت وگفت :"استاد بزرگ ,من مدتی است که به بانویی علاقه مند گشته ام واحساس میکنم که عاشق شده ام ."استاد در جواب گفت:"اشتباه نکن تازه بالغ شده ای .انسان مجموعه ای است از شخصیتهای مختلفی چون کودک درون ,بالغ درون,شخصیت کاری,شخصیت علمی,شخصیت عشقی,شخصیت مذهبی و....اولین برخورد در هر زمینه ای فقط آن شخصیت را آماده ی فرم گیری میکند ولی به تکامل نمیرساند.بنابراین اولین تجربه ی عشقی,هیچ فردی را به انتهای معنای عشق نمی رساند.بلکه می توان گفت که تازه شروع این پدیده برای او شکل گرفته است ,در واقع پروانه از پیله ی ابریشم خارج شده است اما هنوز رشد کامل نیافته "

یونانیان افسانه ای دارند که هر کسی باید نیمه ی گمشده ی زندگی خودرا بیابد تا بتواند دوباره به سرعت حرکت کند وبه ترقی وتکامل برسد.حتی ممکن است در این مسیر به افرادی علاقه مند شود که آن نیمه ی گمشده نیست وطرف مقابل را از محبت افراطی خود عاصی بکند ولی دلیل بر این نیست که معشوق جواب عاشقی را که در اشتباه هست به تندی بدهد .

فکر کنم بهترین بیتی که میشه نوشت الان همون بیت پست قبلیه دیگه خودتون بخونین من زحمت نکشم .


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  عشق   ( فلسفه زندگی )

                              عشق بیشتر عاشق را التیام میبخشد!!

در دنیا قوانینی حاکمه که ما در صورت دونستن آنهامیتونیم افسار زندگی را تو دستمون بگیریم نه اینکه زندگی بر ما سوار بشه.کمال زندگی هر انسانی مانند کاروانیه که داره تو جاده ی مشخص حرکت میکنه وتنها کسانی ترقی میکنن که تو جاده ی موفقیت خود قرار دارن.

این پیش زمینه را داشته باشین تا دفعه ی بعد با یه روایت بحثو آغاز کنم .امیدوارم تو ادامه دادن این بحث بتونم از نظراتتون استفاده کنم . 

به کدام مذهب است این به کدام دولت است این 

                                                            که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟              


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط سکوت در جمعه یازدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  حقیقت   ( فلسفه زندگی )

حقیقت زیباترین مفهومی است که بشر تا کنون در جستجوی ان بوده است. حقیقت حد کمالی است که بشر به سختی بدان دسترسی پیدا میکند.تمام انچه که در ذهن انسان به عنوان حقیقت دیده و ادراک میشود واقعیت است.حقیقت یگانه است و این واقعیتها هستند که شاید به تعداد انسانهای روی زمین وجود داشته باشند.واقعیت نتیجه تفسیر و ادراک هر فرد از حقیقتی است که با ان مواجه است هر چه مشاهده دقیق تر  بوده و حواس بهتر کار کنند و قدرت تفسیر و تعبیر که ان هم از عقل بر میخیزد بیشتر باشد٬ واقعیتی که ان فرد در ذهن خویش تجسم خواهد کرد به حقیقت نزدیکتر خواهد بود.پروتاگوراس در قرون قبل میلاد گفته " حقیقت هر چیز برای هر کس همان است که در نظرش جلوه میکند.اعم از اینکه مثبت باشد یا منفی.هر چیز همانطور که بنظر میاید حقیقت دارد و این بیانگر نسبیت حقیقت است ." با توجه به گفته وی میتوان اصل گفته او را قبول کرد اما نام واقعیت را بروی ان گذاشت.چون حقیقت بمانند قانون و اخلاق بدست انسانها بوجود نیامده تا دارای نسبیت باشد.ماهیت اشیاء و حوادث دنیانمیتواند امری نسبی باشد. خورشید نمیتواند برای فردی گرم و برای فرد  دیگری سرد باشد.انچه دیده میشود نسبی است نه انچه وجود دارد.پارمنید در قبل میلاد گفته " حقیقت فقط از طریق فکر ادراک میشود.حواس پنجگانه فقط باعث گمراهی میشوند و بسوی حقیقت راهنما نیستند." انچه در اینجا فراموش شده اینست که ادراک عملی است که در مغز و فکر صورت میگیرد نه در حواس پنجگانه. حواس در گرداوری داده ها و اطلاعات نقش مهمی بازی میکنند. عده ای نیز معتقدند که تجربه حسی بر تفکر و تامل برتری دارد.اناتول فرانتس میگوید " بوسیله احساسات به عالیترین و پاکترین حقایق می رسیم نه بوسیله عقل و تفکر . " ادراکات حسی قابل اعتماد نیستند به دلیل اینکه نیازها٬ تمایلات و ارمانهای ما در نحوه تعقل ما دخالت دارند و مانع میشوند که حقیقت را همانطور که هست ببینیم.اینجاست که واقعیت شکل میگیرد. حقیقت وقتی میتواند درک شود که دانش با بینش همراه گردد . و البته ان بینشی که بی هیچ تصور و قضاوتی به موضوع بنگرد تا از ان تاثیر نگیرد و حقیقت را بدلخواه خود تفسیر نکند.چرا که قوانین را باید از حقایق استنباط کرد و حقایق را نباید با قوانین پیش بینی شده از قبل٬ منطبق و تعدیل کرد. "انسان مایل است انچه را که دوست دارد حقیقت انگارد و به ان ایمان بیاورد .حال ان عقیده صحیح باشد یا غلط ." این گفته فرانسیس بیکن است. این نشاندهنده اینست که حقیقت همیشه مطابق انتظارات بشر نیست و او دوست دارد واقعیتی را که می پسندد از انرا در ذهن خویش تصویر کند . کنفسیوس میگوید " کسانی که حقیقت را درک کرده اند با کسانی که انرا دوست میدارند برابر نیستند " از ترکیب انچه گفتیم این بر میاید که دستاورد یک ذهن خلاق در گستره بینش و احساس و ادراک٬ میتواند کشف حقیقتی در پیرامونش باشد . درک این موضوع که حقیقت گاهی ان چیزی نیست که دیده میشود باعث خواهد شد ضمن تفکر در رابطه با واقعیت ادراکی خود٬استنباط ها و گفته های دیگران درباره حقیقتی را قبل از مخالفت٬ تحلیل کنیم. چرا که همیشه ممکن است واقعیتی بالاتر از انچه ما درک کرده ایم وجود داشته باشد. این تصور ما را در قضاوتهایمان محتاط تر خواهد نمود. پاسکال میگوید " خلاف یک حقیقت٬ اندیشه ای خطا نیست٬بلکه حقیقتی مخالف است ." حقایق ظاهری محسوس را نباید قطعی و تغییرناپذیر حساب کرد. ممکن است در بعدی بالاتر از تجربه حسی٬ حقیقتی وجود داشته باشد که کاملا برعکس انچه دیده میشود یا متفاوت از ان٬ باشد. انچه گالیله در گردش زمین بدور خورشید کشف کرد حقیقتی بالاتر بود چرا که همگان میدیدند زمین ثابت و این خورشید است که در اسمان حرکت میکند . شوپنهاور میگوید " هر کس حیطه دیدگاه خود را حدود عالم میپندارد ." هر چه قدرت تحلیل تاثرات حسی فراتر رود افقهای تازه ای فراروی بشریت باز خواهند گشت و حقایق بدیع و بالاتری را کشف خواهند نمود.


 :: نوع مطلب : فلسفه زندگی

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه یازدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               



مطالب پيشين



کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by eshgemamno

Template Design by Loghman Avand @ irLearning.com

All Rights Reserved 2005-2006 © by eshgemamno.blogfa.com .:. Template Design by Loghman Avand @ irLearning.com