تبليغاتX
زندگی...عشق..رهایی

 
قالب وبلاگ آرشيو وبلاگ ايميل به مدير
صفحه ي اصلي
 
منوي كاربري

لوگوی ما

زندگی عشق رهایی

لينكدوني

پيوندها

كدها


  روزگار سوم...   ( داستان کوتاه )

سرباز٬ به سختی از جنگل انبوه عبور می کرد.در طول مسیری که می رفت٬به چیزهای زیادی فکر می کرد.به همسرش٬به بچه ای که فقط یکبار دیده بودش و حالا دو ساله بود٬ به پدر و مادرش و به زادگاهش.بعد از یکسال٬ به سختی توانسته بود مرخصی بگیرد.جنگ برای انها خوب پیش نمیرفت و ارتش هلند به تمام سربازانش احتیاج داشت.او از اینکه توانسته بود برای چند روز هم که شده٬از جنگ فاصله بگیرد و به دیدار خانواده اش برود٬ در پوست خود نمی گنجید. و حالا داشت به مقر پشتیبانی می رفت تا برای اعزام به عقب اماده شود. اما همان طور که داشت پیش می رفت ٬ناگهان صدایی شنید.پشت درختها پنهان شد و ارام و بی صدا سعی کرد بفهمد صدا دقیقا از ان کیست و از کجاست. لحظاتی بعد خشکش زد.صدای گروهانی از ارتش نازی بود که درست در نقطه مقابل او پیش می امدند.نمی دانست که چکار باید بکند.می توانست مخفی شود تا انها که دسته ای از چتربازان المانی بودند٬از کنار او بگذرند.این فکر لحظه ای از مغزش گذشت.اما بعد به یاد گروهانش افتاد و تمام دوستانی که در انجا داشت. و حالا این سربازان نازی برای غافلگیر کردنشان امده بودند.دیگر فرصتی برای فکر کردن نداشت و باید تصمیمش را می گرفت.اگر می توانست فقط برای ساعتی جلوی انها را بگیرد٬وظیفه اخلاقی اش را انجام داده بود.چرا که گروهان او دستور حمله داشت و باید به محل دیگری می رفتند. او به سرعت پشت درختی کمین کرد و اولین تیر را بسمت سرباز جلویی شلیک کرد. سرباز ناله ای کرد و افتاد.بقیه گروهان نازی با فریاد پخش شده و موضع گرفتند. اما جائیکه او قرار داشت٬بالای تپه کوچکی بود که باعث می شد او  در بالای سر سربازان المانی قرار گیرد. هر کدام که تکان میخوردند٬هدف تیر سرباز هلندی قرار می گرفتند و از پای در می امدند.هر تیری که شلیک می کرد٬چهره همسر و فرزندش را در پیش چشمانش می دید که او را بسوی خود می خوانند. باخود شمرد:

 ــ بیست و پنج!

حال دیگر ده دقیقه گذشته بود و او هنوز زنده بود اما تیری به کتف چپش خورده بود و خونریزی شدیدی داشت.مدام جایش را تغییر می داد تا نازیها را گمراه کند. باز هم با خود شمرد:

 ــ پنجاه و سه!

دیگر رمقی برایش نمانده بود. بدنش خون زیادی را از دست داده بود. نازیها بنا را بر عقب نشینی گذاشتند٬ چون کاری از پیش نمی بردند و در ضمن فکر می کردند افراد زیادی در بالای تپه به کمین انها نشسته اند.

روز بعد٬ارتش هلند سربازی را در دل جنگل یافت که به تنهایی جان هفتاد سرباز المانی را گرفته بود و با واداشتن انها به عقب نشینی٬ جان دویست نفر  را نجات داده بود.سربازی که برگه مرخصی اش در جیبش بود و همگان گمان می بردند که حال باید در خانه اش باشد.


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط حامد در جمعه سوم فروردین 1386

  لینک مطلب               


    ( داستان کوتاه )

ساعت 11 صبح بود. در اين شهر شلوغ و كثيف 11 صبح اصلا ساعت خوبي نيست. آن هم براي تابستان.

از خانه بيرون زدم. آفتاب روي سرم بود. حس مي كردم شنهاي كوير روي سرم مي غلتند. موهايم گر گرفته بود و گلويم از دود اگزوز ماشينها مي سوخت. با فيات 131 قديمي ام توي ترافيك مانده بودم. بدنه آبي ماشينم هم مثل مغزم داغ داغ بود. زدم به كوچه پس كوچه ها براي زودتر رسيدن به منزل مادرم. چند بار يك جفت چشم جلويم ظاهر شد. همان چشمان شيرين و وهمناك. ناگهان زدم روي ترمز ولي دير شده بود. خون بود كه از پيرزن مي رفت. ولي حدس زدم كه نميرد. ترسيدم اما خودم را تاراندم. در رفتم. مادر از پشت اف اف در را برايم باز كرد. رنگ پريده ام خبر از سر درونم مي داد. مادر پرسيد چه شده؟ من سراغ پدر را گرفتم. مانند هميشه لحظه ها در اتاقش بود. اتاقي كه بوي ناي تاريخ مي داد. بوي گند عبرت. دلش خوش بود با خزعبلات فرتوتش. قرن ها را مي كاويد تا لحظه ها را بيرون بكشد. همين مرد مسبب فلاكت من مجنون بود. عمرم را در نفرت از او پوست انداخته بودم . سلام كردم جواب نداد . بدبخت نمي دانست كه سرنوشتش قرار است مثل سرنوشت پسرش شود. نه، من نه. داستان سيم و دست من و برادرم. افتاده بود زمين .هيچ تكان نمي خورد. افسوس نخوردم. غم بيوگي مادرم را نيز. اين مرد كه طبق شناسنامه كهنه و زردم نامش به عنوان پدر ذكر شده بود، هيچ چيز به من نداده بود. جز سفره و سقف. دلم داشت خنك مي شد. داشتم به هدف شيطاني ام مي رسيدم. انتقام از پدر و مادر . آنها مسئول به دنيا آمدن من بودند . بايد مجازات مي شدند. انتقام از دنيا. دنياي رذل و تاريك. اين حق من بود. هر كس كه لحظاتي از زندگي ام را برايش گذاشته بودم بايد بدهي اش را تسويه مي كرد. رفتم پايين. به مادرم نزديك شدم. بغلش كردم. چاقو در جيبم بود. چشمان قهوه اي او پيش رويم بود. نتوانستم. مادرم را عاشقانه مي پرستيدم. اگر چه زن احمقي بود اما دوست داشتني مي نمود. پيرزن را لاي انگشتان نيرومندم مي فشردم. ياد پيرزني افتادم كه پهلويش به سپر ماشينم گرفت و شكافت. نمي دانم چرا. اما فكر كردم خون مادرم حتما همرنگ خون همان پيرزن است. مادرم را رها كردم. احساس كردم چشمانم تر شده. ياد كودكيهايم افتادم. بايد زودتر مي رفتم. مادر اما گريه مي كرد. انگار مي خواست چيزي بگويد. زير لب و با هق هق مي گفت كه يك نفر برادر، زن و دخترم را كشته است. يعني چه؟ نفله شده اند؟ خنده ام گرفته بود از بندهاي گستاخي وجود نفرت انگيزم. فكر كرد من نشنيده ام. ساتوري  كه چند لحظه پيش حريف گوشتها بود، براق و زيبا در دستان نحيف و پير مادر بود. انعكاس نور نقره اي اهريمني ساتور ،احساسات خفته اي را در اعماق چاه مغزم بيدار كرد. در يك لحظه انگار ساتور بود كه نشست روي كتف و صداي خرد شدن استخوان. باورش سخت بود اما مادر، مادر من را زده بود. درد در تمام سلولهاي بدرد نخور و پر مصرفم پيچيد. زانو زدم ساتور بالا رفت تا باز هم لا جرم پايين بيايد. دستم را حايل كردم. ضربه به ساعدم خورد. دستم به پوستي بند بود. انگار اين خون من بود كه همرنگ خون آن پيرزن بود. قطرات باريك خون من روي صورت وحشي مادرم بود. طوري كه مي توانست از آن به عنوان سرخاب فيض ببرد. افتاده بودم روي زمين. ضربه سوم به رانم خورد. بد جوري درد داشت در خودم مي غلتيدم. نفسم سخت مي آمد.  وحشتناك بود . چشمان زنم در كاسه چشمان مادرم مي چرخيد. مادرم در آغوشم گرفت .انگار كه چيزي يادش آمده باشد. مي گريست. دست چپم تقريبا حركت مي كرد. چند لحظه بعد پهلوي مادرم ميزبان چاقوي كوچك اما تيز من بود. خونمان با هم يكي شد. مثل قديم. مثل دوران جنيني. همان موقع كه دنيا احمقانه من را به خود آورد. و حالا كه موقع انتقام من از دنيا و ما يحتواي آن بود، باز هم دنيا موفق شده بود. من  نزديكترين همسايه مرگ بودم. همزاد و همكام آن. خون بود كه مي رفت روي كاغذ. كاغذي كه ثابت مي كرد من مجنونم...


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

  لینک مطلب               


    ( داستان کوتاه )

صفحه كاغذ سفيد بود و يك خودكار سياه روي آن . مي خواست بنويسد اما اين كه از كجا شروع كند نمي دانست.حتي نمي دانست از چه مي خواهد بنويسد. اما دلتنگ بود و براي همين دست به قلم شده بود.
خودكار را به آرامي روي تن كاغذ دواند.
سلام بابا. باباي خوب. راستش تا حالا چند دفعه خواستم برات نامه بنويسم. اما چون نمي دونستم به دستت مي رسه يا نه نمي نوشتم. البته الانم اوضاع فرقي نكرده ولي ديگه طاقت نياوردم. بالاخره نوشتم.( اگه پاره اش نكنم) مي خوام بگم خيلي دوست دارم. هميشه به يادتم . تا حالا شبي نبوده كه بي ياد تو بخوابم. اما مي دوني يواش يواش ديگه دارم بزرگ مي شم . ديگه 18 سالم تموم شده و مامان داره برام جهاز جمع مي كنه. خيلي خوش خياله مگه نه؟ اصلا فكر كنم همون موقع هم خوش خيال بود. نه اصلا هر دوتون خوش خيال بوديد. دلتون خوش بود. اما من وضعم زياد تعريفي نداره. ولي خب راستش خيلي هم بد نيست . همين كه تو مدرسه شاگرد اولم واسه مامان كافيه . بهم احترام ميذارن و حتي دوستم دارن. گفتم كه فقط نبودن تو اذيتم مي كنه. اينكه نمي دونم كجايي. يعني مي دونم ولي درست نمي دونم. مي بيني، آسمون داره گريه مي كنه. حتما به حال من. از هيچ كس نمي تونم بپرسم. اگرم بپرسم جواب نمي دن. بي خيال. گاهي فكر مي كنم خيلي بهم نزديكي. نمي دونم. گاهي نفستو حس مي كنم. گاهي هم فكر مي كنم اگه تو تمام زمين و آسمون دنبالت بگردم پيدات نمي كنم. كاش لااقل يه نشوني ميذاشتي تا من اين قدر سردرگم نشم. اگر چه خودتم نمي دونستي داري كجا ميري. حداقل مطمئن نبودي. بگذريم. من ديگه عادت كردم به دلتنگيها و گريه هايي خودم و مامان . به حرفهاي مردم و به غرولندهاي بابابزرگ. اصلا يه چيزي واسمون بفرست . يه نشوني يه پيامي. اما بابايي، ما همين طوريم  دوستت داريم. خيلي خيلي خيلي. راستش اونقده حرف واسه گفتن دارم كه ترجيح مي دم هيچكدوم رو نگم. ولي مي دونم كه من نگفته تو مي دوني و مي فهمي. تو رو خدا  لااقل زياد بيا تو خوابم. زياد .
باران شديد بود و نامه دختر را خيس كرده بود و با قدرت تمام چسبانده بودش به سنگ قبر . يه سنگ قبر خالي. در گورستان هيچ صدايي به جز برخورد قطره هاي باران با سنگ نبود. قطعه شهداي بهشت زهرا ، پر بود و خالي!


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  روزگار دوم   ( داستان کوتاه )

سرباز جوان انروز گشت بود. حوالی روستایی که ساکنانش از ترس نازیها کمتر در بیرون خانه هایشان افتابی میشدند. رفیقش انروز بیمار بود و او به ناچار به تنهایی سوار بر موتور سیکلت به گشت ادامه می داد.تا اینکه در لابلای صدای ویراژ موتور٬ ناله ضعیفی را شنید.در ابتدا فکر کرد که دچار توهم شده٬ اما صدای ناله را باز هم شنید. همه جا تاریک بود و سرباز نمی دانست که بایستد و ببیند که چه اتفاقی افتاده است یا اهمیت ندهد و به راهش ادامه بدهد.چون انروزها پارتیزانها برای گشت های نازی به روشهای مختلف تله گذاشته و انها را به دام خویش می انداختند و میکشتند.اما برای سومین بار که صدای ناله راشنید٬ ایستاد. بنظر صدای نوجوانی مجروح بود.ارام ارام به سمت صدا رفت.اندکی بعد دخترکی زخمی را در لابلای بوته ها پیدا کرد که انگار تیر خورده بود. بازوی راستش خونی بود.سرباز نگاهی به دخترک انداخت.دختر٬ وحشت زده خواست که عقب برود٬ اما از شدت درد و خونریزی نتوانست. سرباز نزدیکش رفت و دستش را بسوی  دختر دراز کرد.دخترک با تمام قدرتی که برایش مانده بود٬ دست او را پس زد.اما سرباز جوان لبخندی زد و با حرکتی ناگهانی٬دخترک را بغل کرد و از جایش بلند نمود.دخترک دیگر توانی برای مقاومت نداشت.فقط با چشمانی سراسر نفرت و خشم٬سرباز را می نگریست.سرباز ٬دخترک را بسمت موتورش برد و او را در قسمت کابین همراه گذاشت.بعد سوار موتور شد و براه افتاد.در تاریکی و مه شب٬ راه به سختی قابل تشخیص بود.نگاهی به دخترک کرد.بیچاره از شدت خونریزی دیگر از حال رفته بود. سرباز از دور٬ سوسوی چراغهای دهکده را دید.سرعتش را زیاد کرد و شتابان به ان سو رفت.وارد دهکده که شد٬سمت اولین خانه رفت و در زد.اما کسی در را باز نکرد.در خانه های دیگر را هم زد اما بی فایده بود.مجبور شد بزور در خانه ای را با لگد باز کند.اما کسی داخل خانه نبود.سرباز رفت و دخترک را به داخل خانه اورد.همین که او را بر زمین گذاشت٬صدای گلوله ای سکوت سنگین شب را شکست و سرباز جوان بر زمین افتاد. سوزش شدیدی را در سینه اش احساس می کرد.ارام دستش را بروی قلبش گذاشت.خونی سرخ از ان جاری بود.لحظاتی بعد دو مرد جوان که مدام جملاتی را به زبان لهستانی میگفتند بالای سر سرباز ایستاده بودند.یکی از انها در حالیکه جمله ای را با خشم و نفرت ادا میکرد٬لگد محکمی به شکم سرباز زد. طوریکه از دهانش خون جاری شد.سرباز اخرین نگاهش را به دخترک انداخت و پوزخندی زد و دیگر حرکتی نکرد.


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه بیست و ششم اسفند 1385

  لینک مطلب               


  روزگار اول   ( داستان کوتاه )

مرد جوان از خانه اش در دهکده خارج شد.افرادی در خارج خانه منتظر او ایستاده بودند. مرد جوان نگاهشان کرد و به طرفشان رفت.اما انها به مرد جوان دشنام دادند و حتی چند نفر از انها به سویش هجوم بردند.یک نفر تکه سنگی به سویش پرتاب کرد که به پیشانیش خورد و خون سرخ چهره سفیدش را پوشاند.مرد جوان مجبور به عقب نشینی شد و به سوی دیگر دهکده دوید. با دست خون صورتش را پاک کرد.پشت سر جوان٬ مادرش از خانه خارج شد و با فریاد او را خطاب قرار داد: 

ــ برو به جهنم! وطن فروش خائن! برو که دیگه هرگز پسری مثل تو ندارم.

مرد جوان برگشت و مادرش را نگاه کرد.در میان همهمه دشنام ها و ناسزاها٬ او تنها صدای مادرش را می شنید که او را از خودش می راند.اشک در چشمان جوان نشست. اخرین نگاه را به مادرش انداخت و دوان دوان از جمعیتی که دنبالش بودند دور شد.

ساعتی بعد سه کامیون به انتظار ایستاده بودند تا ارتش نازی ها رااز دهکده ای در اتریش به دهکده مجاور برسانند.مرد جوان راننده یکی از ان کامیونها بود.اهالی دهکده در ده متری کامیونها بودند و ان سه نفر را لعنت میکردند.سربازان المانی صف کشیده بودند تا اهالی به کامیونها نزدیک نشوند. یک نفر از میان جمعیت فریاد کشید:

ــ پست فطرتها! خائنها! شما را باید اعدام کرد.

یکی دیگر نیز فریاد براورد:

ــ  کثافتها! ببرینشون تا جاهای دیگه رو هم به اتش بکشند و کشتار راه بیاندازند.امیدوارم همه تون برین به جهنم!

هر یک چیزی میگفتند.مرد جوان حرفهای انها را میشنید و لبخند میزد.لحظاتی بعد٬گروهان المانی سوار کامیونها شدندو دهکده را ترک کردند.در حالیکه اهالی دهکده٬ سه راننده و ارتش نازی را یکجا نفرین می کردند.

ساعتی بعد٬موتور سواری به سرعت به سمت دهکده می امد.چند تن از اهالی که او را دیدند٬منتظر امدنش شدند. موتور سوار به انها رسید و موتورش را انداخت و سراسیمه روبروی انها ایستاد.اهالی ٬رفته رفته جمع شدند تا از ماجرا اگاه شوند.او در نگاه تک تک انها نگریست و گفت:

ــ ان سه جوان٬ که ما وطن فروششان خواندیم٬ اتوبوس نازیها را به دره انداختند و همه انها را به درک فرستادند.انها ... انها٬قهرمان بودند نه خائن!

اشک از چشم اهالی جاری شده بود.و در این میان مادر ان جوان بیشتر از همه می گریست که چرا فرزندش را از اخرین اغوشش٬ محروم ساخته بود.

 


 :: نوع مطلب : داستان کوتاه

 :: نوشته شده توسط حامد در شنبه نوزدهم اسفند 1385

  لینک مطلب               



مطالب پيشين



کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by eshgemamno

Template Design by Loghman Avand @ irLearning.com

All Rights Reserved 2005-2006 © by eshgemamno.blogfa.com .:. Template Design by Loghman Avand @ irLearning.com