سرباز٬ به سختی از جنگل انبوه عبور می کرد.در طول مسیری که می رفت٬به چیزهای زیادی فکر می کرد.به همسرش٬به بچه ای که فقط یکبار دیده بودش و حالا دو ساله بود٬ به پدر و مادرش و به زادگاهش.بعد از یکسال٬ به سختی توانسته بود مرخصی بگیرد.جنگ برای انها خوب پیش نمیرفت و ارتش هلند به تمام سربازانش احتیاج داشت.او از اینکه توانسته بود برای چند روز هم که شده٬از جنگ فاصله بگیرد و به دیدار خانواده اش برود٬ در پوست خود نمی گنجید. و حالا داشت به مقر پشتیبانی می رفت تا برای اعزام به عقب اماده شود. اما همان طور که داشت پیش می رفت ٬ناگهان صدایی شنید.پشت درختها پنهان شد و ارام و بی صدا سعی کرد بفهمد صدا دقیقا از ان کیست و از کجاست. لحظاتی بعد خشکش زد.صدای گروهانی از ارتش نازی بود که درست در نقطه مقابل او پیش می امدند.نمی دانست که چکار باید بکند.می توانست مخفی شود تا انها که دسته ای از چتربازان المانی بودند٬از کنار او بگذرند.این فکر لحظه ای از مغزش گذشت.اما بعد به یاد گروهانش افتاد و تمام دوستانی که در انجا داشت. و حالا این سربازان نازی برای غافلگیر کردنشان امده بودند.دیگر فرصتی برای فکر کردن نداشت و باید تصمیمش را می گرفت.اگر می توانست فقط برای ساعتی جلوی انها را بگیرد٬وظیفه اخلاقی اش را انجام داده بود.چرا که گروهان او دستور حمله داشت و باید به محل دیگری می رفتند. او به سرعت پشت درختی کمین کرد و اولین تیر را بسمت سرباز جلویی شلیک کرد. سرباز ناله ای کرد و افتاد.بقیه گروهان نازی با فریاد پخش شده و موضع گرفتند. اما جائیکه او قرار داشت٬بالای تپه کوچکی بود که باعث می شد او در بالای سر سربازان المانی قرار گیرد. هر کدام که تکان میخوردند٬هدف تیر سرباز هلندی قرار می گرفتند و از پای در می امدند.هر تیری که شلیک می کرد٬چهره همسر و فرزندش را در پیش چشمانش می دید که او را بسوی خود می خوانند. باخود شمرد:
ــ بیست و پنج!
حال دیگر ده دقیقه گذشته بود و او هنوز زنده بود اما تیری به کتف چپش خورده بود و خونریزی شدیدی داشت.مدام جایش را تغییر می داد تا نازیها را گمراه کند. باز هم با خود شمرد:
ــ پنجاه و سه!
دیگر رمقی برایش نمانده بود. بدنش خون زیادی را از دست داده بود. نازیها بنا را بر عقب نشینی گذاشتند٬ چون کاری از پیش نمی بردند و در ضمن فکر می کردند افراد زیادی در بالای تپه به کمین انها نشسته اند.
روز بعد٬ارتش هلند سربازی را در دل جنگل یافت که به تنهایی جان هفتاد سرباز المانی را گرفته بود و با واداشتن انها به عقب نشینی٬ جان دویست نفر را نجات داده بود.سربازی که برگه مرخصی اش در جیبش بود و همگان گمان می بردند که حال باید در خانه اش باشد.


:: نوع مطلب : داستان کوتاه
:: نوشته شده توسط حامد در جمعه سوم فروردین 1386