الهی! عمر خود بر باد کردم وبر تن خود بیداد کردم.
الهی! همه تو , ما هیچ,سخن این است,بر خود مپیچ.
الهی ! تا از مهر تو اثر آمد ,همه مهر ها سرآمد.
الهی! مکش این چراغ افروخته را ومسوز این دل خسته را.
الهی! نور دیده ی آشنایانی ,روز دولت عارفانی.لطیفا!چراغ دل مریدانی وانس جان غریبانی.کریما!
آسایش سینه ی محبانی ونهایت همت قاصدانی.
اندر دل من بدین عیانی که تویی وزدیده ی من بدین نهانی که تویی
وصاف, تورا وصف نداند کردن تو خود به صفات خود چنانی که تویی
(پیر هرات)


:: نوع مطلب : مناجات شبانه
:: نوشته شده توسط سکوت در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386