من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی ودلم شاد کنید
من نگویم که به صدها نیرنگ
نقش خود بر دل مردم بزنید
یا که همچو ن نگاه عاقل اندر سفیه
چشم خود تنگ کرده چین به ابرو بدهید
من نگویم که مرا ملک سلیمان بدهید
یا که گویم که مرا ثروت قارون بدهید
من نگویم که گل هرزه به دستم بدهید
یا که خار از تن ساقه بکنید
من نگویم که چنین کار کنید
یا بگویم که چنان کار کنید
من فقط یک چیز خواهم از شما
اینکه از عشق وخدا حرف بزنید
اینکه آرامش ساحل مرا
به امواج ملامت مکشید
(سکوت)

:: نوع مطلب : شعر
:: نوشته شده توسط سکوت در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386